عصر تیره...
به عصری تیره روزگار میگُذرانیم:
کلماتِ صادق، نابخردانه مینمایند،
جبینِ درهمنرفته نشانِ بیعاریست
وَ آن که میخندد هنوز خبرِ دهشتْناک را نشنیده است!
چه عصری که در آن سخن گفتن از درختان، جنایت است،
چرا که چنین سُخنی سکوت است در برابرِ فجایعِ بیشمار!
آن که آسوده در خیابان پوزار میکشد
دیگر به چنگِ دوستانِ نیازمند نمیآید!
حقیقت این است:
آنچه میخواهم را به کف میآورم
وَ این همه تصادفی بیش نیست!
به خود حقِ سیری نمیدهم!
بر حسبِ اتّفاق ایمنم!
بخت اگر از من روی گرداند، میمیرم!
به من میگویند:
تا آخرِ توان بنوشُ بخورُ خوش باش!
لیکن چه گونه میتوانم لقمه را فرو بَرَم،
وقتی میدانم آن را از کفِ گُرُسنهیی ربودهاَم؟
چهگونه میتوانم بیاشامم،
در آن حال که لبْتشنهیی به پیالهی آبِ من محتاج است؟
با این همه میخورمُ میآشامم!
کاش فرزانه بودم!
در کتُبِ کهن فرزانهگی چنین تعریف شُده است:
خود را از کشاکشِ جهان دور داشتنُ
عمرِ کوتاه را بیهراس به سرآوردن!
بَدی را به نیکی پاسخ دادن!
از یاد بُردنِ آرزوها وُ برنیاوردنشان، فرزانهگیست!
در دورانِ آشوب به شهر آمدم!
به عصری که گُرُسنهگانش فرمان میراندند!
به روزگارِ شورش میانِ مَردُم آمدمُ به طغیان پیوستم!
سرگُذشتم آنسان که نصیبم بود از سر گُذشت!
کنارِ قاتلان قیلوله میکردمُ عشق را پشیزی میدانستم!
طبیعت کنجکاویِ مَرا برنمیانگیخت!
سرگُذشتم آنسان که نصیبم بود از سر گُذشت!
در عصرِ من خیابانها به مُردآب میرسیدند
وَ زبانم خبرچینِ من به گزمگان بود!
ناتوان بودمُ میاندیشیدم
حاکمان بیمن بر مسندشان اُستوارند!
سرگُذشتم آنسان که نصیبم بود از سر گُذشت!
توان، اندکُ مقصد، بعید!
هدف به چشم میآمدُ بعید بود!
سرگُذشتم آنسان که نصیبم بود از سر گُذشت!
اِی! شُمایان!
شُمایانی که از غرقْآبِ ما سَر بَرمیآورید!
اگر از سُستیِ ما سخن گفتید،
از روزگارِ تیرهی ما نیز یادی کنید!
بیش از پاپوشهامان سرزمین نو کردهییمُ
رفتهییم!
از نبردهای طبقاتی خسته،
در جهانی ستمْنشسته،
وَ با لبانِ فریادی... بسته!
لیکن هنوز ایمان داریم که نفرت بر دئانت چیره میشود
وَ فریادِ خشم، در سِتَم رساتَر است!
امّا... دریغ!
ما میخواستیم جهان را از مهر سرشار کنیمُ
خود مهربانی نتوانستیم!
وَ شُما اگر به عصری روزگار میگُذرانید
که هر انسانی انسانِ دیگر را یاور است،
از ما به گُذشت یادآرید!
برتولت برشت