![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 17:25 توسط ساده |
|
|
برای تو که عزیز نازنین منی: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:19 توسط ساده |
|
|
عشق، هدیه است...
جاندارُ مجسّم! حادث میشودُ تحمیلش نمیتوان کرد. قلب را لبْریز میکند. با عقل فهمیده نمیشودُ به چنگ نمیآید. مقدّریست که همه چیز را دگرگون میسازد. عشق، هدیه است... تُردترینُ گرانمندترینِ هَر زندهگی. دوست داشتنُ دوست داشته شُدن وَ از نو شناختنِ هر روز. ![]() ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 18:37 توسط ساده |
|
|
عمرمان را با هم قسمت میکنیم،
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:18 توسط ساده |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 18:38 توسط ساده |
|
|
خسته و در به در شهر غمم روزم از هر چی شبه سياهتره زندگی زندون سرد کينه هاست رو دلم زخم هزارتا خنجره
مهربانم مهربانم مهربانم این چه بازیست؟ این چه بازیست.... با من چه میکنی؟ در پیشانی ام برایم چه نوشته ای؟ من کم آورده ام! میبینی که! از پا نشسته ام! دیگر هیچ شوقی برای بودن وماندن ندارم! طاقت بیش از این شکستن را ندارم! بارها شکستنم را دیده ای و نیک میدانی که هنوز تکه های بسیاری را پیدا نکرده ام! کفر نمی گویم؛ میدانم بر من بسیار منت داشته ای؛ اما خسته ام... به تو پناه آورده ام... از خویشتن به تو پناه آورده ام... تلخی هایم را؛ کفری اگر گفته ام؛ اگر ناشکر بوده ام؛ این همه را به "انسان" بودنم ببخش که بنده هایت؛ من؛ زود خسته میشوند و کم می آورند! بیش از این راضی به سوختنم نباش میدانم در آزمون بندگیت هم مردودم اما باز تو مهربان من باش مهربان من باش و از من بگذر. از من راضی باش. از من راضی باش. و مرا به سوی خویش بخوان!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:31 توسط ساده |
|
ذره ذره وجودم، تا نفسی برایم هست، تک تک کلمات این شعر را باایمانی خلل ناپذیر، هر لحظه هزاران بار برایت تکرار خواهند کرد: ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید تو منو از شب گرفتی تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر این لحظه نداره که منو دادی نشونم وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر سایه شب طپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من: خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 مهر1388ساعت 17:6 توسط ساده |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 20:9 توسط ساده |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 مهر1388ساعت 5:35 توسط ساده |
|
|
دنیا آرزوهایم را دزدید.... تمام اینها بر باد رفت... میتوانی بفهمی چه داغی بر دلم نشست؟ میتوانی بفهمی چگونه سوختم؟ میتوانی بفهمی من ماندم و دنیایی حسرت ودرد؟
تمام اینها بر باد رفت...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 21:58 توسط ساده |
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو وفا نداشت...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 20:9 توسط ساده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:26 توسط ساده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 11:33 توسط ساده |
|
|
هر چند درد امانم را بریده است و به سختی نفس میکشم اما باید برایت بنویسم! هر چند هیچ چیز نمیتواند آتشی را که به جانم افتاده است، فرو نشاند و درمان این درد باشد جز... میخواهم برایت قصه بگویم: دخترکی بیمار تنها چیزی که از پنجره اتاقش میدید درختی بود که هر روز برگهایش میریخت(آخر فصل پاییز بود و برای خسته شدن و جدا شدن برگها از درخت چه بهانه ای بهتر از پاییز؟؟) دخترک یقین داشت با جدا شدن آخرین برگ از درخت، او هم خواهد مرد! این حرفی بود که به پیرمرد نقاش همسایه ،وقتی که به ملاقاتش آمده بود، هم گفت. آن شب وقتی دخترک میخواست بخوابد درخت تنها و تنها یک برگ داشت! با باد شدیدی که می وزید، دخترک یقین داشت فردا دیگر برگی نخواهد دید و او هم خواهد مرد اما.... اما فردا صبح دخترک چشمانش را باز که کرد، اولین چیزی که دید همان برگی بود که هنوز روی شاخه بود. او نمیدانست آن برگ تنها یک نقاشی بود که پیرمرد نقاش برای امیدوار ساختن او به زندگی بر روی درخت کشیده است اما همان برگ دلیل او برای زنده ماندن شد.... ................... تو نیز آخرین برگ درخت زندگی منی که اگر جدا شوی، مرگ را برایم به ارمغان خواهی آورد. با من بمان. پاییز را بهانه مکن برای رفتن و نماندن. من برای "بودن" به تو محتاجم!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:53 توسط ساده |
|
|
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است ای پرنده دست خدا به همراهت اما نمیدانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست از خود تهی شده ام نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید !؟ ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:35 توسط ساده |
|
|
مهربانم خدای مهربانم این حرفها از روی دلتنگی است نه گله؛ نه ناشکری؛ نه کفر! فقط کم آورده ام! کم آورده ام. هیچ واژه ای نمیتواند آشفتگی و اندوه بزرگ مرا توصیف کند! باز همان آشفتگی ها، همان سوالهای بی جواب، همان سردرگمی ها... از این روزهای تکراری، روزهایی که همه همرنگ همند؛ خسته ام...از این تکرارهای بی پایان خسته ام؛ تکرار، تکرار و باز هم فقط تکرار! هیچ چیزی نیست که به روزهایم، بیدار گشتن هایم، راه رفتن هایم، نفس کشیدن هایم، کارکردن هایم مفهومی شیرین و ارزشمند ببخشد! هیچ چیزی نیست که شبها؛ به شوق اینکه فردا به خاطرش دوباره مبارزه خواهم کرد؛ بخوابم! هیچ چیزی نیست که روزها به خاطر تلاش برای داشتنش از خواب برخیزم! هیچ چیزی نیست که به زندگیم ارزش زندگی کردن ببخشد! حس میکنم مثل روباتی هستم که برنامه ریزی شده ام برای انجامی کارهایی تکراری و روزمره و دیگر هیچ؛ کارهایی که اگر من هم نبودم روباتی دیگر قادر به انجامش بود!! همیشه با خود می اندیشم پس از مرگم چند نفر، چه کسانی و چند روز مرا به یاد خواهند داشت؟ به غیر از آنهایی که از سر عادت یا ادب یا حفظ ظاهر برایم خواهند گریست، کسی؛تنها یک نفر؛ خواهد بود که با دلیلی غیر از اینها برایم بگرید و تا سالها مرا بخاطر بسپارد؟ میدانم! میدانم! میدانم "فراموشی"و "عادت" دو قانون؛ دو شرط اصلی انسان بودن هستند!!! اما با همه اینها دوست دارم بدانم کسی تا همیشه دلتنگ من خواهد بود؟ نه اینکه بخاطر من از زندگی بگذرد اما گاهی یادی از من کند و بگوید:"حیف؛ آدم نازنینی بود". دوست دارم بدانم کسی فقط یک بار، دوباره دیدنم را آرزو خواهد کرد؟ دوست دارم بدانم کسی با یادآوردی لبخندهایم، چشمانم؛ اشک در چشمانش حلقه خواهد زد؟؟ دوست دارم بدانم کسی..... شاید کسی بگوید:"چقدر خودخواه" اما نازنین! تویی که چنین راحت و ساده متهمم میکنی به خودخواهی، با من بگو اگر نتوانسته ام و نخواهم توانست انچنان زندگی کنم که کودکی؛ پیرمردی؛ پیرزنی؛ همسایه ای؛ آشنایی؛ رهگذری؛ غریبه ای؛ اصلا پرنده ای دلتنگ نبودنم گردد؛ این زندگی چه سودی داشته است؟ اینهمه روز که رفته است؛ چه داشته است برایم؟ ......... باز جنون همیشگی ام... باز سوالهای بی جواب همیشگی ام... باز پریشانی همیشگی ام... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 16:9 توسط ساده |
|
|
دارم دق میکنم؛ تحمل ندارم دیگه خسته شدم؛ دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام؛ همش بیقرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم؛ فدای تو، چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یه کم نازم کنه که بهم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم تو این دنیا به عشق کی؛ به شوق کی بمونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم ............ فقط خدا میداند چند بار این ترانه را گوش کرده ام و تلخ گریسته ام، تلخ، تلخ.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 16:7 توسط ساده |
|
|
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند باورمان نمیشود؛ در سر ما نمیرود از گذر سینه ما یار دگر گذر کند شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگرکنم مقصد و مقصودم تویی عشقم و معبودم تویی از تو حذر نمی کنم سایه مگر سفرکند
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 13:6 توسط ساده |
|
|
با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا... با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا... با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا... با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا... با اسیرغم خود رحم چرا نیست تورا...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 15:13 توسط ساده |
|
|
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ قدر یار وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال منه بیمار ندانست افسوس
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 19:43 توسط ساده |
|
|
هنگامی که نیستی،
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 مهر1388ساعت 1:24 توسط ساده |
|
|
شبهای دلتنگی تو....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 0:15 توسط ساده |
|
|
به پاس حضورت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:39 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|