![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
به کجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد دل من گرفته زاينجا، هوس سفر نداری زغبار اين بيابان؟ همه آرزويم، اما جه کنم که بسته پايم... به کجا چنين شتابان؟ به هر آن کجا که باشد، به جز اين سرا، سرايم سفرت به خير اما تو و دوستی، خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را
دیگر خسته ام... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 دی1385ساعت 22:34 توسط ساده |
|
|
تصور نمي كنم در
اين قرن و در عصر حاضر، كسي باشه كه در مورد پيوند اعضا چيزي نشنيده
باشه. من امروز مطالب
جالبي در اين مورد خوندم. پيشنهاد مي كنم شما هم سري به اين سايت
بزنين. و دعا كنيم براي
همه بيماران، خصوصا بيماراني كه با پيوند اعضا ميشه مشكلشون را حل
كرد. پ.ن. كاش كاري بيش از اين از من ساخته بود...كاش.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:56 توسط ساده |
|
|
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود! پلنگ من ،دل مغرورم، پريد و پنجه به خالي زد كه عشق ،ماه بلند من، وراي دست رسيدن بود. گل شكفته من خداحافظ، اگر چه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود. من و تو آن دو خطيم، آري موازيان به ناچاري كه هر دو، باورمان از آغاز به يكديگر نرسيدن بود. چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 15:48 توسط ساده |
|
|
دوستي این نامه را که برای نامزدش فرستاده بود برای منم ايميل کرد و چون ديدم حرفاي زيادي داره براي گفتن، اجازه گزفتم كه بذارم اينجا....البته کمی طولانیه اما ارزش یه بار خوندن را داره.مطمئنم از وقتی که برای خوندنش صرف میکنین پشیمون نمی شین... "با ياد مهربانم آغاز مي كنم، مهرباني كه حضورش را در تمام لحظات بودنت، حس كردم و براي همين كوشيدم خطا نكنم و صادق باشم: صادق، ساده و عاشق! شايد تعجب كني از اينكه برات ايميل مي فرستم، ايميل مي فرستم براي اينكه وقتي با هم صحبت مي كنيم، عاشقي مانع از عاقل بودنمون ميشه! با احساس تصميم مي گيريم و نه با منطق... ما چند بار تا مرز جدايي رفتيم اما نميدونم چي باعث شد دوباره شروع كنيم، شايد به اين دليل كه رشته اين عشق محكمتر از اون بود كه به اين راحتي پاره شه ولي....باورت ميشه اگه بگم الان حتي نميدونم بودنمون در كنار هم روي چه حسابيه؟ عاشق هميم يا فقط به هم عادت كرديم؟ قبل از اينكه شروع كنم ميخوام بفهمي همه اين حرفاي تلخ، بي انصافي ها، سنگدلي ها، نامهربوني ها و ... به خاطر اين بود كه تو بتوني راحت تر شاخه هاي نيلوفري را چنين به درخت زندگيت گره خورده بود، ببري و الان هم دقيقا اين طور هست. يادته قصه شازده كوچولو و درسي را كه روباه بهش ياد داده بود، بارها برات تعريف كردم و گفتم منم مسئول گلم هستم؟ همه اين حرفاي تلخ هم به همين دليله: من مسئول گلم هستم. مسئول تو، تويي كه عاشقم شدي....من مسئول تو هستم و تمام آرزوهايي كه بودن من از تو گرفت.... ....................... نميدونم چرا ولي تو هميشه دنبال سود و زيان بودي، دنبال آدم خوب و آدم بد قصه مون، دنبال برنده و بازنده اما عزيز براي من "عشق" خيلي مقدس و بالاتر از اونه كه در حد يه مسابقه يا معامله ببينمش! يادته بهت گفتم آدما بايد بزرگ شن، عاشقي را ياد بگيرن، عشق را بفهمن و بعد عاشق شن؟ و براي همين بود كه با خودم عهد بسته بودم هيچ وقت عاشق نشم! عزيز، "عشق" خيلي ناجوانمرده! بدون اينكه در بزنه، مياد توي خونه دل آدم و آنچنان خونه خرابت ميكنه كه حتي نمي فهمي چطور و كي تمام خوشيها و خوشبختيهات ازت گرفته شد...ميدونم كه "خوب" ميفهمي چي دارم ميگم، حق داري كه خيلي خوب با اين قصه اشنا باشي، چون حقيقت اين چند ماه تو هم هست...اگه راستشو بخواي منم نميدونم چطور عاشقت شدم،چطور با تو گره خوردم،چطور خوشيت شد خوشي من، چطور غصه ات شد غصه من، چطور صاحب همه آرزوهام شدي، چطور شدي بودنم؛ ديدنم؛ شنيدم؛راه رفتنم؛نفس كشيدنم؛خنديدنم؛گريه كردنم؛ بذار اصلا خلاصه كنم: شدي زندگيم! به جون عزيزترينت، من، قسم خورده بودي كه هيچ غصه اي را كه عشق من دليلشه، ازم پنهان نكني و اين كار را كردي، هميشه غصه ها و دردهايي را كه من باعثشون بودم از من پنهان كردي و من هيچ وقت اعتراضي نكردم. تو سكوتم را گذاشتي به حساب اينكه نفهميدم و من كارات را گذاشتم به حساب عاشقيت؛ انكار نمي كنم كه اشتباه نكردم؛ انكار نمي كنم ميتونستم مثل تو قضاوت كنم و بگم با من صادق نبودي اما هيچ وقت نتونستم در مورد تو و حتي اشتباهاتت چنين قضاوتي داشته باشم و هميشه به خودم گفتم اونقدر عاشقمي كه نميخواي غصه بخورم و براي همين قسم ها و قول هاي دروغت هيچ وقت آزارم ندادند اما اين بار حقيقت خيلي تلخي را از من پنهان كردي و ديگه اين بار نميتونم قضاوتها و باورهاي اشتباهم را تكرار كنم! چرا مشكلت را به من نگفتي؟ يادته چقدر اصرار كردم، چند بار پرسيدم كه دكتر بهت چي گفت؟ ميدوني چرا؟ چون حرفاتو باور نكردم.حس غريبي بهم مي گفت چيزي را ازم پنهان مي كني و الان مي بينم كه اشتباه نكرده ام. تو و تخت بيمارستان؟ چنين بهايي براي عاشقي؟ براي داشتن من؟ نه..نه... درسته عزيز. اين من بودم كه هميشه بهت گفتم آدم به خاطر داشتن كسي يا چيزي بايد چيزهايي را از دست بده، بايد بهاي داشتنش را بده اما اونقدري كه بيارزه. بايد چيزي كه به دست مياره خيلي بيشتر از اوني كه از دست ميده، بيارزه، خيلي بيشتر.... ........................... يادته هميشه ازم چي مي پرسيدي؟ مي پرسيدي چه گناهي كردي كه بايد چنين تاواني بدي براي عاشقيت؟ چرا اين همه درد؟ چرا اين همه عذاب؟ چرا تا سر حد جنون رفتن؟ چرا تا سر حد مرگ شكنجه شدن؟ چرا اندوه؟ چرا رنج؟ و من هميشه از اينكه جواب سوالاتت را نمي دونستم، عذاب مي كشيدم. آخه حق با تو بود.... حتي تو كتابام نوشتن كه عشق بايد برا آدم شادي بياره، اميد، خوشي، خوشبختي، آرامش، زندگي ولي عشق همه اينا را از تو گرفت! حق داشتي اعتراض كني...حق داشتي... تو چنين بهايي دادي، چون عاشق بودي و عاشقيت با "من" معنا پيدا كرد! عشق اينا را از تو نگرفته بود، غارتگر خوشبختي تو من بودم! من خوب مي فهمم عاشقي يعني چي؟ دلبسته( و نه وابسته) كسي بودن يعني چي؟ اينكه كسي بشه دليل زندگيت يعني چي؟ و خيلي بهتر و بيشتر از اينا، مي دونم براي عاشقي چه بهايي بايد داد و براي همين نميخوام تو چنين بهايي بدي.من عشق را با همه سختي هاش قبول كردم، پاي همه چيزش هم ايستادم. هيچ وقت هم نه مثل تو اعتراض كردم و نه مثل تو دنبال جوابهايي براي يه دنيا "چرا" بودم. ميدوني چرا؟ چون همون طور كه بهت گفتم عاشقي ميتونه ادعاي هر كسي باشه اما كار هر كسي نيست. اشتباه نكن! من نه ميتونم و نه ميخوام كه جاي تو تصميم بگيرم و فكر كنم. نميخوام جاي تو تصميم بگيرم كه بايد بموني يا بري؟ نميخوام جاي تو تصميم بگيرم كه آيا عاشقي يا نه؟ نميخوام جاي تو تصميم بگيرم كه آيا بودنم برات خوشبختي مياره يا نبودنم؟ نميخوام جاي تو تصميم بگيرم كه آيا همه اين مدت رو حساب عادت بود يا عاشقي؟ نميخوام جاي تو تصميم بگيرم كه آيا چنين بهايي دادن ميارزه يا نه؟ هر كسي وقتي عاشق ميشه، وقتي كسي را ميخواد، بايد پاي خواستنش هم بايسته. تو هم همين طور اما من ميخوام ايستادنت منطقي باشي. ميخوام اول خوب فكر كني و ببيني آيا واقعا عاشقي يا نه؟؟ بودنم برات خوشبختي مياره يا نبودنم؟ همه اين مدت رو حساب عادت بود يا عاشقي؟ اصلا چنين بهايي دادن مي ارزه يا نه؟به اين فكر كن كه آيا منو فقط به اين دليل ميخواي كه فكر ميكني ديگه نميتوني كس ديگه اي را داشته باشي؟ آيا از رفتن و دوباره شروع كردن مي ترسي؟ ببين واقعا اين همه اصرار براي بودن من براي چيه؟ و اگه به اين نتيجه رسيدي كه اشتباه كردي، كه اصرار براي داشتنم اشتباهه،كه بودنم توي زندگيت اشتباهه، كه ميخواي بري، نترس و خودت را مقصر و گناهكار ندون. نترس. از بريدن و دور انداختن شاخه هاي نيلوفر گره خورده با درختت نترس؛هر درختي براي اينكه بتونه بهتر رشد كنه، بايد هرس شه! قدم هات را محكم بردار. مرد باش و برنگرد كه ببيني پشت سرت چي گذاشتي و چي را خراب كردي. به روزهايي كه گذشتند فكر نكن. يه "يا علي" محكم بگو و قدم بردار. برو و مطمئن باش خيلي بيشتر از اونچه كه ازم گرفتي، بهم دادي و من تا عمر دارم؛ ممنونتم. اگه تصميم گرفتي برگردي بدون كه من مشتاق و بيقرار به انتظارت نشسته ام و اگه تصميم گرفتي بري، بدون برا تو و خوشبختيت دعا ميكنم.برو و مطمئن باش فرداهايي روشن تر و قشنگ تر از اونچه ميتونستي با من داشته باشي در انتظارت هستند. به يه آينده اي روشن و پر از عشق و اميد و نور و خوشبختي فكر كن. مطمئن باش با قلب مهربون و روح بزرگي كه داري، خيلي زود به خوشبختي مي رسي. " |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 دی1385ساعت 23:49 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|