![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
1. چند سال پيش من صاحب يه خواهرزاده شدم..... هر وقت دستاي كوچولوش را ميذاشتم توي دستام، مي ديدم كه حتي نصف كف دست منم نيستن! الان هر وقت دستاش را مي گيرم توي دستام، مي بينم كه نه.....خواهر زاده ام خيلي بزرگ شده ... اون خوشحاله كه بزرگ شده ومن، غمگين. اين سوال ذهنم را پر كرده كه توي اين دنيايي كه من و ما درست كرديم، چطور ميخواد محبت كنه؟ چطور ميخواد اعتماد كنه ؟ چطور ميخواد عاشق بشه ؟ چطور ميخواد زندگي كنه ؟؟؟؟؟ ............... 2. ياد روزهاي"بي تمدن"!!!!! به خير.... از در خونه تا سر خيابون حداقل دو تا همسايه را مي ديدي و از حالشون خبردار ميشدي. باهاشون احوال پرسي كه ميكردي، يادي و صحبتي هم از 5-4 همسايه ديگه ميشد و مي فهميدي صغري خانم چند روزه شوهرش بيكار شده و نياز به كمك داره، اصغر آقا ديوار خونه اش نياز به تعمير داره اما پول تعميرش را نداره .... اما توي اين روزهاي "با تمدن" در خونه سوار آژانس ميشي و تا عيد نوروزكه "مجبور" بشي بري عيد ديدني چند تا همسايه، نمي دوني كي مرده و كي زنده اس! ............... 3. شايد رودابه و حسام كه حقوق خوندن، بتونن بگن توي كدوم قانون نوشته شده كه تجاوز به "روح" انسان هم جرم داره؟ چرا هميشه جسم مهمتر از روح شده؟ چرا هميشه براي خودمون جسم رامهمتر از روح كرديم؟ چرا هميشه برامون جسم را مهمتر از روح كردن؟ حسام مي پرسيد چرا نوازش جسم توسظ نامحرم گناهه اما نوازش روح نه؟ دلاور مي پرسيد "وقتی فکر می کنم که تا آخر زندگیم فقط فرصت دارم که مثل... کار کنم تا شکمم رو سیر نگه دارم از زنده بودنم شرمنده میشم.با دیدن زندگیه مردم حالم به هم میخوره و وقتی خودم را تو یه همچون دایره ای گرفتار میبینم ....همه میگن همینه که هست, پس من چی.. " ............. 4. توي كامنت يه پستي خوندم كه نوشته بود يه دختر خوب وقتي ميره پارك يه جور مانتو مي پوشه، وقتي ميره مهموني عصرونه يه جور مانتو مي پوشه، وقتي ميره خريد يه جور مانتو مي پوشه، وقتي ميره خونه دوست و آشنا يه جور مانتو مي پوشه، وقتي ميره دانشگاه يه جور مانتو مي پوشه، وقتي ميره سر كار يه جور مانتو مي پوشه ،وقتي ميره .... با خودم فكر كردم شايد كسي اونقدر پول نداشته باشه كه اين همه مانتوي جورواجور بخره، اما ميدونين بلافاصله چي به ذهنم رسيد؟ كسي كه پول نداره اين همه مانتو بخره، قطعا ماهي يه بار هم نمي ره مهموني، به جاي اينكه بره دانشگاه يا بايد پشت دار قالي بشينه يا توي فروشگاه لوازم آرايش به اون "دخترهاي خوب" ريمل و كرم و... بفروشه، خريد هم كه خدا را شكر هيچ وقت براش معني نداره، چون هميشه بايد لباس كهنه هاي همون "دخترهاي خوب" را بپوشه كه لطف كردن و به مامانش كه كلفت خونشونه، دادن...... ............. 5. يه "بزرگتر"ي بود كه هميشه به من مي گفت "جووني" كن. اما كسي پيدا نشد بهم بگه چطور؟ اصلا جووني يعني چي؟ كجا بايد جووني كرد؟ جووني كردن يعني كدوم كارها را كردن؟ جووني كردن با كدوم حساب كتاب بزرگترها بايد باشه كه بعد به هزار لقب متهم نشي؟ .............. چه كسي بايد جواب اين سوال ها را بده ؟ اين همه علامت سوال ما براي كدوم "بزرگتر" ارزش داره ؟ اين همه علامت سوال ما دغدغه ذهن كدوم "بزرگتر"ه ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 12:40 توسط ساده |
|
|
تا چند ماه قبل هر وقت كسي برام "دليل" مي آورد كه حجم "كار" اجازه نمي ده حتي به خانواده اش برسه چه برسه به اينكه يه زنگ به دوستش بزنه، با خودم مي گفتم چه توجيهي!!!!! اما الان مي بينم كه حق با اوناست! آخرين باري كه غذا خوردم، پريروز ناهار بود و تا الان وقت نكردم حتي غذا بخورم! من و جوونايي مثل من كه مي خوان زندگيشون را خودشون بسازن، بدون هيچ كمكي، از صبح ميرن بيرون و تا شب سگ دو مي زنن و شب كه به خونه ميرسن اونقدر خسته ان كه حتي حوصله خودشون را هم ندارن، چه برسه به ديگري!!!!! ميدونين چند وقته چه سوالي ذهنم را پر كرده؟ زندگي كه قراره ما جوونا تشكيل بديم، تا كجا دووم مياره؟ آيا اصلا "زندگي" به مفهوم واقعيش براي ما پيش مياد؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 21:58 توسط ساده |
|
|
امروز
روز قلم هست و من "قلم" را به همه اين بزرگواران تبريك ميگم: و..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 تیر1385ساعت 22:21 توسط ساده |
|
|
بي اختيار ياد اين ترانه داريوش افتاده ام: "روزگاز غريبي است نازنين" انگار خدا دنيا را "لنگ" آفريده! هر جا را نگاه ميكني، مي بيني يه جاي دنيا مي لنگه..... هركي به فكر خودشه ادمها دور ازهم دستها سرد نگاهها نامهربون غصه ها زياد ظلمها بيشمار اميدها نااميد دلها خسته چشمها گريان روشنيها گم سياهيها يلدا هر قدر بيشتر به مردمم، به شهرم، به زندگي، به چيزي كه بهش مي گين سرنوشت، به اقبال، به بخت سياه، به بخت سفيد و.....فكر مي كنم، بيشتر عذاب مي كشم. گاهي كه ديگه مي برم، آرزو ميكنم اي كاش منم مي تونستم فكر نكنم! روزهام را يه چيزهاي الكي پر ميكرد و شبهام را يه چيزهاي بيخودتر و با اين همه كلي احساس خوشبختي و تفكر و زندگي مي كردم. ديگه نمي تونم بنويسم ...... ................... مرگ حق دارد كه از ما روي برگرداند زندگي در كام ما زهر هلاهل ريخته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 19:36 توسط ساده |
|
|
بذارين يه تجربه جالب را براتون نقل كنم: يه بار براي 142 غريبه يه كلمه نوشتم "سلام" مي خواستم ببينم كسي پيدا ميشه جواب سلام منو غريبه را بده؟ فكر مي كنين چند نفر جواب سلامم را دادن؟؟؟؟؟ وقتي توي اين دنياي مجازي حتي به خودمون زحمت نميديم 5 حرف(البته اگه فينگليش بنويسيم) را تايپ كنيم، چه طور توي اين دنياي واقعي ميشه از كسي انتظار ياري داشت؟ ......................... ناخودآگاه ياد اين شعر مي افتم: "هوا بس ناجوانمردانه سرد است..... سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت كه سرها در گريبان است." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 17:36 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|