تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد

تا دست به قلم نبرده ام، واژه ها همچون "سونامي!!!!!" به ذهنم هجوم مي آورند اما همين كه دست به قلم مي برم ناگهان ذهنم خالي ميشود؛ خالي از همه چيز(درست مثل دنيايمان كه آن را خالي از هر حس و واژه اي كرده ايم.)

 

درد را نميتوان با "واژه" گفت؛ شايد به اين دليل كه بايد درد را نهفت! اما تا كي؟ تا كجا؟

 

1.            از اين همه عرف، اين همه سنت غلط بيزارم..... چند روز پيش استاد زبانم از من خواستند كه در مورد شهرم ،مردمش، فرهنگش و.... حرف بزنم و من خيلي ساده و در يك جمله گفتم: I hate it!!!!! و در دل بسيار افسوس خوردم كه چرا من جواني كه بايد همه هم و غمم؛ تلاش و همتم؛ عشقم ساختن شهرم باشد، اين چنين بايد پاسخ بگويم؟؟؟؟(يادم هست زماني "چرا"هاي ذهنم را مي نوشتم اما خيلي زود آن قدر زياد شدند كه ديگر حتي نمي شد نوشت!!!!!)

2.             من در شهري كوچك زندگي ميكنم، در شركتي كار ميكنم كه تنها كارمند خانومش؛ من هستم و در نتيجه زير ذره بين(فكر بد نكنيدها! اين فقط به اين دليل است كه همكاران مرد محترم كار با ذره بين يادشان نرود. آخر اين روزها لازم هست، مخصوصا براي زوم كردن روي پوشش و چهره و راه رفتن خانوم هاي جوان) : اگر بخندم از نظر برخي خطاست و اگر نخندم از نظر برخي ديگر، اگر حرف بزنم از نظر برخي خطاست و اگر نزنم از نظر برخي ديگر و..... خلاصه بساطي است اينجا...فكر كنم چند روز ديگر هم  اگر نفس بكشم  از نظر برخي خطاست و اگر نكشم از نظر برخي ديگر!!!!!البته اين تنها بودن برايم به نوعي شانس هم بوده است!!!!! حتي اگر دو نفر بوديم معيارها،سليقه ها،كج بيني ها،تنگ نظري ها،شايسته (كه حتما ميدانيد ميشود همان مرد!!!) سالاريها و .... مي شد وزنه اي براي سنجش من در ترازوي او.

3.            همه مي خواهند من هم مثل آنها باشم: تنها غمم پر كردن شكمم و پوشاندن تنم باشد(البته حق هم دارند، چون نه روح عرياني دارند كه غصه اش را بخورند و نه ذهن حقيقت جويي كه خواهان لبريز كردنش باشند) . متنفرم از اينكه مانند اينان باشم. من آنجا بدم چون مانند آنان نمي انديشم؛ من آنجا مطرودم چون همانند آنان چرتكه و حساب و كتاب دليل لبخند هاي احمقانه و احترامهاي دروغينم نيست.

4.            از اينكه من را وسيله اي مي دانيد تنها براي ارضاي شهوت هايتان؛ متنفرم. حتما عبارت "ارزش هاي مسلط محيطي" را شنيده ايد و شايد هم ديده ايد. اما من هيچ ارزشي نمي بينم؛ چه برسد به اينكه "مسلط" بر محيط هم باشد. تنها چيزي كه من مي بينم "عرف مسلط محيطي" است كه بايد گردنم در برابر آنها از مو باريگتر باشد و همين "عرف مسلط محيطي" مرا برده شما و شما را خداي من مي سازد.!!!!! زماني با خودم فكر مي كردم برده هاي فرعون چقدر بيچاره بودند اما ممنونم كه برايم ثابت كرديد من بدبخت تر از آنهايم.

5.            آقا؛ شمايي كه دختر خوب را توصيف كرديد؛ نوشتيد دختر بد يعني چه؟ چرا حتي يكبار،فقط يكبار، براي نوشتن پسر خوب و پسر بد دست به قلم نبرديد؟ (البته فكر كنم الان با گفتن پسر "بد" از آسمان سنگ بر سرم خواهد ريخت. آخر مگر مي شود مردي بد باشد؟؟؟؟؟ )

6.            تا به حال شده لحظه اي خود را جاي كسي بگذاريد كه سرش را زير آب كرده اند؟ من مدتهاست كه هر لحظه اين حس را تجربه ميكنم...ديگر نفسم بالا نمي آيد؛ ديگر نمي توان. همين امروز و فرداست كه من هم همانند شما ميشوم و با لذت تمام معني مقبوليت و محبوبيت را مي چشم.(آخر چگونه ميتوانيد از اين همه خواري متنفر نباشيد... يادش به خير روزهايي كه "انسان"معنايي داشت و هويتي..)

7.            لطفا هيچ نسخه روانشناسي برايم نپيچيد؛ چون خودم امروز با يك روانشناس قرار ملاقات دارم.مي خواهم از او بپرسم چرا وقتي اين شعر را مي خوانيم "چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم" كسي نمي گويد اين "برتري" را كجاي اين شعر بايد جاي داد؟(چرا تعجب كرديد؟ همه جاي دنيا مگر 2*2 نمي شود 4؟ چطور اينجا به يك عدد گنگ مي رسيد؟!!!! آيا انديشيدن اين قدر سخت است؟ كجاست شريعتي كه باز زمزمه كند: "خدايا! ياريم كن هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكنم." )

 

 

و اما حرف آخر:

خدايا! آخر چرا اين همه رنگ آفريده اي ؟؟؟ مي بيني كه بندگانت شده اند معني اين رنگ ها؟ مي بيني كه بندگانت برخي رنگ ها را دزديده اند و صدايش را هم در نمي آورند؟ بگذار من در گوشي بگويم كه رنگ سبز را به تاراج برده اند، ديگر دل هيچ كس مثل دريا بزرگ و آبي نيست..... (ديديد چقدر زود رنگ دنياتان شدم؟ همه چيز را مي اندازم گردن خدا!!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 20:15  توسط ساده | 

امروز روز شهادت دكتر علي شريعتي هست.

من يه جمله از ايشون مينويسم و از همه كساني كه به اين وبلاگ سر ميزنن، خواهش مي كنم در بخش نظرات اگه مطلبي از ايشون دارن، بذارن تا همه بتونن استفاده كنن:

 

"خدايا! ياريم كن هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل نكنم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 17:32  توسط ساده | 
مهربانم...

چرا بندگانت را اینقدر تنها آفریده ای؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 21:7  توسط ساده | 
ما به کجا می رویم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 23:35  توسط ساده | 
زنده بودن....

تنها دلیل روزهامان...

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 6:30  توسط ساده | 
تو بیچاره ای

یا

من بدبخت؟

که وقتی هستی ارزوی رفتنت را دارم

و وقتی نیستی حسرت امدنت را

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 0:21  توسط ساده | 

ميگن زندگي را سخت نگيرين....

اگه زندگي آسونه كه خب.... نمي شه سختش گرفت

و اگه سخته كه خب.... مگه ميشه آسونش گرفت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 22:40  توسط ساده | 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

تا حالا بارها و براها این دعا را زمزمه کرده ای ....

اما میدانی در این"احسن الحال" از خدایت چه می خواهی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 6:24  توسط ساده | 

ما ادما هر قدر هم سرمون شلوغ باشه، باز هم اون لحظه اي كه تنهاييم، تنهاييم؛ مگه نه؟

هيچ كس را نمي شه شريك تنهاييها كرد...هيچ كس را..تنهايي هر كسي را كسي جز خودش نمي تونه بفهمه و يا حتي پرش كنه....مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 17:40  توسط ساده | 

 

میدونم عزیزم، ميدونم فقط خدا ميدونه چقدر دلت گرفته، ميدونم فقط اون اشكات و تنهايي هات را ديده.....

میدونم كه خيلي تنها و خسته ای و باید بار همه اين لحظه ها را به تنهايي به دوش بكشي، میدونم چقدر سخته كه هر طرف را كه نگاه ميكني، نگاه غريبه مي بيني.....ميدونم عزيز.....تنهايي شبهاي بيمارستان، بوي نفرت انگيز داروهاي مختلف، سردي ديوارهاش، حرفها و جملات تكراري پرستارهاي سفيدپوش... من همه اينا را ميدونم اما فقط تويي كه داري باهاشون زندگي ميكني. فقط تو ميفهمي.... من شايد درك كنم اما فقط تو ميفهمي.... اين حصاري را هم كه دور خودت كشيدي، درك ميكنم. تو حق داري كه نخواي بشنوي.... حق داري نخواي كسي را ببيني و يا با كسي حرف بزني چون حقيقت هم اينه كه درد را فقط تو ميفهمي، نااميدي و اميد را فقط تو مي فهمي. اينكه بشنوي روزگار خيلي نامرده براي تو  مضحك تر از بقيه هست، براي ديگران يه شعاره و براي تو دليل تلخي خيلي از لحظه هات

 

  بيا يه بار ديگه توكل كردن را تمرين كن:مثل هميشه توكل كن به خداي مهربونمون. من ايمان دارم، تو هم مطمئن باش كمكت ميكنه. خداي مهربونمون خيلي حواسش بهت هست و تنهات نمي ذاره. بازم ازت خواهش ميكنم كه مبادا دلت بلرزه ..... هميشه به يادش باش و ازش كمك بخواه. هيچ دستي از در اون خالي برنميگرده....آخه خداي مهربونمون خيلي مهربونه، خيلي مهربونه.....خداي مهربونمون هر كي را بيشتر دوست داشته باشه، بيشتر و سخت تر امتحانش ميكنه..... توي همه اين لحظات سخت يادت باشه خدايي با توست كه بودنش نبود همه را جبران ميكنه، خدايي با توست كه مهربونيش تمام سردي اون نگاهها و اون دستها را جبران ميكنه، خدايي با توست كه قسم خورده دوست داره، خدايي با توست كه تو را فقط به اندازه تواناييت مكلف كرده و نه بيشتر، خدايي با توست كه حتي اگه يادش نباشي، به ياد توست و تنهات نميذاره، خدايي با توست كه مهربونترين بنده نوازه..... توكل كن و  توكلت هم اونقدر قشنگ باشه كه حتي فرشته هاي آسمون ستايشت كنن.

 

ايمان دارم و ايمان داشته باش كه خداي ما خيلي ساده راضي ميشه، فقط كافيه بري دم در خونش و بگي كه چقدر محتاجشي. خدا اونقدر مهربونه كه دلش نمياد گريه هات را ببينه.

 

 تو روزهاي سختي را خواهي داشت اما محكم باش . محكم و مغرور. هيچي حتي اين سلولهاي بيمار نبايد بتونن خسته ات كنن. مي فهمي؟ تو مبارزه ميكني و مي بري (اگه الان اونجا بودم و اون لبخندي را كه الان به نشونه تمسخر روي لباته، مي ديدم مي زدم توي گوشت!) 

 

 

دلم ميخواد توي اين روزها، دلت قرص و محكم باشه، ما هر چند دوريم اما دلامون را ميذاريم كنار هم و خيلي نزديك دعا مي كنيم. باشه ؟ قرص و محكم باش. دلت نلرزه ها،

 

دعا مي کنم و امیدوارم كه زیر سايه سرور عاشورا، حسین بن علي(ع)،هر چه زودتر به آرامش برسی، به يه آرامش قشنگ آبی رنگ .....

 

برات دعا ميكنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 22:27  توسط ساده | 

ويولت عزيزم

با صداي بلند بخند، اونقدر بلند كه اسمون گوشاش را بگيره.

 با صداي بلند به زندگي سلام كن، اونقدر بلند كه ام اس بدونه اوني كه موندني نيست، اونه نه ويولت عزيز ما.

ميدوني .....زندگي يه هديه است از طرف خدا، هديه اي كه بايد حفظش كني.

فرشته ها منتظرند ويولت، منتظرند تا تو اراده كني و اونا براورده كنن....

 پس اراده كن كه اوني كه توي اين مبارزه مي بره تو باشي نه ام اس.

 

ويولت عزيزم: هميشه معلم ها سوالهاي سخت را از شاگرد زرنگها مي پرسن...

خدا هم بنده هايي را كه بيشتر دوست داره سخت تر امتحان ميكنه، سعي كن باز نمره 20 بگيري.

 

دلت يهو نلرزه ها..... اون لحظه هايي را كه حس مي كني كم اوردي خط بزن از دفتر زندگيت و بهشون بگو كه نميخواي ديگه ببينيشون. يه يا علي محكم بگو و يه مبارزه عالي را شروع كن.

 

ما هم هممون برات دعا مي كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 0:55  توسط ساده | 

تنها چيزي كه براي تو مانده است، روياست؛

تنها رويا

تنها رويا براي تويي كه با دنيا و هر چه هست وداع خواهي كرد؛

وداعي كه مي انديشي زود است اما ايمان دارم دير....

وداعي كه مي انديشي نزديك است اما دعا مي كنم: دورتر از دور

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 22:54  توسط ساده | 
با دوستي صحبت ميكردم.....

مي گفت من همه كساني را كه ميشناسم ميذارم توي يه دايره و خودم بيرون اين دايره مي ايستم!!!

......

با شنيدن حرفش ياد ماهي گيري افتادم كه يه تور پر از ماهي را انداخته روي دوشش و داره بيخيال ميره و حتي لحظه اي فكر نمي كنه كه شايد يه ماهي طلايي توي تورش باشه.

......

ما همه مون يه جورايي شبيه اون ماهي گيره هستيم، مگه نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 0:58  توسط ساده | 
داشتم می رفتم بخوابم که دوستی بهم گفت خواب های رنگی ببینی..

......

خواب های رنگی! خواب هایی که یا مال عاشقاست یا کسایی که خوشی زده زیر دلشون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 19:48  توسط ساده |