![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
راست میگن.....
راست میگن که برگ ازدرخت"خسته" میشه....پاییز "بهونه" اس...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 23:49 توسط ساده |
|
|
میدانی اما اي كاش باور داشتی كه فرصت ها كوتاهند. میدانی اما اي كاش باور داشتی كه دست تقدير چقدر آسان، اين فرصت ها را به يغما ميبرد! میدانی و شنيده اي كه میگویند "خوشبختي" فقط يك بار ناخوانده پشت در زندگيت مي نشیند.... اما اي كاش باور داشتی كه اگر در نگشايي، كه اگر در نگشاييم؛ چونان قاصدكي، آرام از زندگيت دور مي شود... آنچنان آرام كه وقتي مي فهمي نيست كه برايت جز قاب عكسي خالي نمانده باشد، يك قاب عكسي خالي، يك صندلي سرد و مشتي خاطره، كه همه برايت درد مي شوند و اندوه..... در بگشاي..... صدايش كن..... ميهمانش كن و آنچنان شايسته ميزباني كه تا هميشه با تو بماند. صدايش كن..... بشتاب تا دور نگشته است..... بشتاب..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 14:17 توسط ساده |
|
|
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تا به حال داشته اي. مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛ حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم، آن گونه كه هیچ كس تا کنون چنین نکرده. مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در کنارت باشم، نه اکنون؛ بلکه هر زمان كه خودت مي خواهي. خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجامش عاجز باشم: مي خواهم رفیق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم..... مي خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم كه انگار اولین روز تولد توست. نه آن روز خاص، كه تمام روزهای سال: به حرفهايت گوش خواهم سپرد. نصيحتت خواهم كرد. هم بازي ات خواهم شد و گاهی اوقات خواهم گذاشت كه برنده شوي. در کنارت مي مانم، در آن زمان كه آهنگ نبرد كني. در کشاکش نبرد با زندگی، برایت دعا خواهم كرد. مي خواهم برایت بهترین دوستی باشم كه تا کنون داشته ای. امروز، فردا و تمام فرداهاي دیگر؛ تا آخرین لحظه حياتم. ..... مي پرسي چرا؟ زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی بوده ای كه تا کنون داشته ام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 22:43 توسط ساده |
|
|
تو را از ياد برده ام، تو را كه مرا با آنچه نمي خواستم؛ با آنچه نمي شناختم، پيوند دادي. هيچ ميداني مرا در كجا و با چه دنيايي رها كردي؟ با چه اميدي، با چه انديشه اي، سپردي مرا به يك سرنوشت نامعلوم محتوم؟ مي انديشيدي جايي از اين دنيا مال من است ؟ چه انديشه محالي..... مي انديشيدي من هم سهمي از بهار خواهم داشت؟ چه انديشه خامي..... مرا كجا رها كرده اي؟ ........... سالهاست كه تو را از ياد برده ام. آري! بهار.... 1 فروردين..... تو را كه روز بر باد رفتن اميدت، انديشه ات و تصورت هست، از ياد برده ام. تو را كه مرا به رويا در بهار و به حقيقت در پاييز رها كردي، از ياد برده ام. سالهاست تو را از ياد برده ام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23:6 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|