![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
تا تحويل سال جديد وقت زيادي نمونده..... دعا كنيم براي امام عصرمون و زير سايه عنايات ايشون: دعا كنيم براي همه كساني كه دوسمون دارن و دوسشون داريم؛ دعا كنيم براي همه كساني كه كسي دعاشون نميكنه؛ دعا كنيم براي همه كساني كه اين بهار ديگه نيستن؛ دعا كنيم براي همه كساني كه آرزوئي دارن و من هم دعا ميكنم براي همه شماهايي كه سر سفره هفت سين به ياد ديگران هم هستين و دعاشون ميكنين. دست علي يارتون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 21:14 توسط ساده |
|
|
با تو با بهار پيوند خواهم خورد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 15:8 توسط ساده |
|
|
استادي دارم كه هميشه تاكيد ميكنن زنده باشم ،جوان باشم و عاشق باشم..... دعا كنين براي سلامتي و طول عمر استاد بزرگوار من، استادي كه خيلي دوسشون دارم. دعا كنين براي استاد من و همه معلماتون..... دعا كنين. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 14:58 توسط ساده |
|
|
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما تنها نگاه بود و تبسم اما نه، گاهي از تب هيجان ها بي تاب مي شديم گاهي كه قلب هامان، مي كوفت سهمگين گاهي كه سينه هامان، چون كوره مي گداخت ؛ دست تو بود و دست من،اين دو دستان پاك، كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند و از اين پل بزرگ، پيوند دستها، دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند. يك بار نيز اگر يادت باشد وقتي تو راهي سفر بودي يك لحظه، واي كه فقط يك لحظه سر روي شانه هاي هم آورديم با هم گريستيم..... تنها نگاه بود و تبسم ميان ما ما پاك زيستيم اي سركشيده از صدف سال هاي پيش اي بازگشته از سفر خاطرات دور آن روزهاي خوب تو آفتاب بودي: بخشنده، پاك، گرم من مرغ صبح بودم: مست و ترانه گو اما در آن غروب كه از هم جدا شديم شب را شناختيم در جلگه غريب و غم آلود سرنوشت زير سم سهند گريزان ماه و سال چون باد تاختيم در شعله بلند شفق ها غمگين گداختيم جز ياد آن نگاه و تبسم مانند موج به هم ريخت هر چه ساختيم ما پاك سوختيم ما پاك باختيم اي سركشيده از صدف سال هاي پيش اي بازگشته، اي به خطا رفته با من بگو حكايت خود تا بگويمت: اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه آن شرم جاودانه آن دست هاي گرم آن قلب هاي پاك و آن رازهاي مهر كه بين من و تو بود ..... ما گر چه در كنار هم اينك نشسته ايم بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم دوريم هر دو.....دور با آتش نهفته به دل هاي بي گناه تا جاودان صبور ..... اي آتش شكفته، اگر او دوباره رفت در سينه كدام محبت بجويمت؟ اي جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه در چشمه كدام تبسم بشويمت؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 0:33 توسط ساده |
|
|
نخستين نگاهي كه ما را بهم دوخت نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد پر از مهر بودي پر از نور بودم همه شوق بودي همه شور بودم چه خوش لحظه هايي كه "مي خواهمت" را به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم دو آواي تنهاي سرگشته بوديم رها در گذرگاه هستي به سوي هم از دورها پر گشوديم چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم چه شب ها، چه شب ها كه همراه حافظ در آن كهكشان هاي رنگين در آن بيكران هاي سرشار از نرگس و نسترن ز بسياري شوق و شادي نخفتيم تو با آن صفاي خدايي تو با آن دل و جان سرشار از روشنايي از اين خاكيان دور بودي من آن مرغ شيدا در آن باغ بالنده از عطر و رويا بر آن شاخه هاي رفته تا عالم بي خيالي چه مغرور بودم چه مغرور بودم..... من و تو چه دنياي پهناوري آفريديم من و تو به سوي افق هاي نا آشنا پر كشيديم من و تو ندانسته، دانسته رفتيم، رفتيم، رفتيم چنان شاد، خوش، گرم، پويا كه گفتي به سرمنزل آرزوها رسيديم دريغا، دريغا نديديم كه دستي در اين آسمان ها چه بر لوح پيشاني ما نوشته است دريغا در آن فصه ها و غزل ها نخوانديم كه آب و گل عشق با غم سرشته است فريب و فسون جهان را تو كر بودي اي دوست من كور بودم از آن روزها، آه، عمري گذشته است من و تو دگرگونه گشتيم دنيا دگرگونه گشته است در اين روزگاران بي روشنايي در اين تيره شبهاي غمگين كه ديگر نداني كجايم ندانم كجايي چو با ياد آن روزها مي نشينم چو ياد تو را پيش رو مي نشانم دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها مي كشانم سرشكي به همراه اين بيت ها مي فشانم: نخستين نگاهي كه ما را بهم دوخت نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت نخستين كلامي كه دلهاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد پر از مهر بودي پر از نور بودم .....
"مشیری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1384ساعت 22:50 توسط ساده |
|
|
مهربونم
دلم داره می میره..... تو بودی و دیدی..... تو توی اون لحظه سخت بود و دیدی که چقدر دل کوچیک من شکست. این جوری تنبیهم نکن. باشه؟ باشه مهربونم؟ کمکم کن. منو تنها نذار. من اون لحظه را دوست ندارم مهربونم. تو همه چی را میدونی٬ همه چی را..... تو توی همه اون لحظات سخت و تلخ با من بودی٬کمکم کن. کمکم کن. مهربونم دلم داره می میره..... کمکم کن..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 اسفند1384ساعت 6:31 توسط ساده |
|
|
دعا کنید برای باغبانی که خزان باغش را بیش از بهارش دوست داره!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 اسفند1384ساعت 12:2 توسط ساده |
|
|
هیچ وقت اونی که تو فکرکردی نبودم.
هیچ وقت اونی که تو می خوای نمی تونم باشم.آخه خیلی وقته که دیگه نه از عروسک خوشم نمیاد نه از اینکه عروسک کسی باشم! وقت کردی یه نگاه به اتاقت بکن. این همه عروسک؟؟؟؟؟ دیگه اونقدر اتاقت شلوغه که برای یه عروسک اضافی جا نداره عزیز! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 10:18 توسط ساده |
|
|
باز هم دلتنگ توام.
فقط چند روز اما انگار سالهاست از تو بی خبرم! این بی خبری سخت مرا آشفته کرده است. مرا چاره چیست؟؟؟؟؟ ............. به خدا می سپارمت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 9:42 توسط ساده |
|
|
مهربانم!
بی هیچ می توان زیست اما بی عشق تو هیچ نمی توان زیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 12:18 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|