![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
دلم برای دیدنت تنگ است....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1384ساعت 16:8 توسط ساده |
|
|
بادبادک رفت بالا.....قرقره از غصه لاغر شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 22:58 توسط ساده |
|
|
امروز این جمله را در نشریه تپش خوندم: شباهت ما و کوههای یخی؟ میگذریم از کنار هم اما بی تفاوت!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 23:4 توسط ساده |
|
|
آن شب سیاهک از تشنگی بود که بیدار شد. جنگل تاریک بود ، اما هنوز معلوم بود که شاخه ها سبزند....علفهای لیز باران خورده در دست نسیم می لغزند.....هنوز معلوم بود که خاک خیس است. دم غروب باران خوبی آمده بود. بوی خاک و بوی گلسنگ خواب را از چشمهای سیاهک می ربود. بال زد.بال زد اما تا چشمه راه زیادی بود. هنوز غبار سرمه ای شب روی سر سبزه ها می ریخت. هنوزسیاهک دنبال آب می گشت. پر پر پرپر.....پرید و پرید....خیلی راه مانده بود. هزار وجب آسمان راهم که می پرید ..باز به چشمه نمی رسید. روی شاخه خواب آلود نارونی نشست. بال هایش را کشید که خستگیش در بیاید. پلکهای سیاهش را به هم زد تا خوابش بپرد. پلک زد . پلک زد. چند بال آن طرفتر نور سپیدی چشم های سیاهش را نگه داشت....بلند شد و به سوی نور سپید بال های سیاهش را گرداند.... پر پر...رسید..خندید.....ماه بود! آمده بود پایین. نشسته بود بین شاخه ها و گودی های سپید قشنگش پر از باران بود.... سیاهک تشنه امد. لب حوضچه ماه نشست. انگار تمام آبهای روشن دنیا در گودی ماه جمع بود. چشم های سیاهش را بست.... آب خورد.... آب خورد.... آب خورد....تمام آب سپید خوابیده در برکه ماه حالا توی دل سیاهک بود.سیاهک دیگر تشنه نبود. نشست! با سرخوشی پلکهایش را از هم باز کرد..... نور سپید عجیبی چشمهایش را زد. صبر کرد...بال زد...نگاه کرد....بالا پرید و قار قار شادش تمام بیشه را لرزاند. سیاهک حالا سپید بود. تمام نور ماه را با آب برکه خورده بود و حالا سپیدک بود.... سپیدتر از ابر.. سپیدتر از برف.. سپید سپید به سپیدی ماه..! فریاد کشید:"آهای! آهای! من سپیدم.. سپیدکم..حالا همه حیوانات مرا دوست دارند، همه بچه ها مرا دوست دارند.... سپیدکم" پرید....رفت..رفت....و هلال سیاه ماه بالای شاخه ها تنها ماند.. سیاهک سپید آن شب اصلا نخوابید. فکر میکرد، فردا سپیدتر از تمام روزهای سیاه پرکلاغی اوست. صبح شد. سیاهک دیگر سیاهک نبود. قار قار نمی کرد. آخر قار قار سیاهک که دیگر سپید نمیشد! ساکت بود.نشست روی بلندترین شاخه جنگل و سر سپیدش را بالا گرفت. کم کم تمام پرنده ها سیاهک را دیدند. حالا هیچ کس او را نمی شناخت. هیچ کس نمی گفت"پرنده زشت سیاه" حالا سیاهک قشنگ ترین پرنده جنگل، قشنگ ترین پرنده دنیا بود. نور داشت میتابید. سپید بود. سپید سپید.... پرنده ها ستایشش کردند و از او خواستند راز نور و زیباییش را به انها بگوید. سیاهک چیزی نمی گفت. صدای سیاهش همه چیز را خراب میکرد. یک روز گذشت. شب شد. حالا خانه سیاهک روی بلندترین شاخه سپیدار بود. خوابید و ندانست که ماه سیاه است...جنگل سیاه است.. دنیا سیاه است... دو روز گذشت. شب شد. سپیدک خوابید و ندانست که ماه سیاه است...جنگل سیاه است.. دنیا سیاه است... سه روز گذشت...شب شد. سیاهک داشت می خوابید که کسی در زد. در را باز کرد. نوری سیاه چشم های سپیدش را آزرد... -"سلام سیاهک" سیاهک ترسید. کسی بود که او را می شناخت. - ماهم! سیاهک تکانی خورد. سلام کرد....تعارف کرد. ماه به خانه قشنگ سپیدک آمد.لانه سیاه شد. سیاهک ساکت بود. می دانست که باید از ماه ممنون باشد. - سیاهک! جنگل سیاه است،دنیا سیاه است وقتی من سیاه باشم. نورم را به من برگردان! سیاهک جا خورد: نمی شود. حالا من قشنگ ترین پرنده دنیا هستم. ماه گریست: سیاهک! حالا هیچ کس شب ها را دوست ندارد.هیچ کس دوست ندارد راه برود. قصه بگوید. حالا هیچ خوابی قشنگ نیست. تمام بچه ها می ترسند. تمام پرنده ها غصه میخورند. دل سپید تو نمی سوزد؟؟؟!! سیاهک ساکت ماند. فکر کرد...فکر کرد..... به جنگل.... به دنیا..... به خواب ها ... به بچه ها..... به پرنده ها ... صدای در آمد. ماه رفته بود. سپیدک فکر کرد..نگاه کرد.... به بال هایش که حالا سپید سپید بود و به دنیایی که حالا سیاه بود.... سیاه سیاه.... پرید.... رفت.... پرید و پرید...مثل شبی که تشنه بود.... نگاه کرد.... به لابلای همان شاخه ها که ماه را دیده بود. نورش را.... گود ی خیسش را.... و چشم هایش را بست. کلاغ کوچک حالا دوباره سیاه بود. سیاهک سپید ترین کلاغ دنیا بود. سپید ترین کلاغ دنیا! در جنگل هیچ وقت، هیچ کس نفهمید پرنده ای که می تابید کجا رفت؟ هیچ کس ندانست چرا پرنده ای که می تابید هیچ گاه چیزی نگفت! اما حالا سیاهک همه چیز را می دانست... سیاهک می دانست که ماه همیشه سپید است، کلاغ همیشه سیاه!!!!! حالا سیاهک می دانست که گاهی سیاه بودن هزار هزار بار از سپید بودن بهتر است. می دانست سیاهی درست به اندازه سپیدی خوب است.... حالا سالها از عمر سپید سیاهک می گذرد و سیاهک هنوز سیاه است. سیاهک همیشه سیاه است! این کتاب نوشته سرکار خانم نازنین آیگانی هست و توسط انتشارات چشمه چاپ شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آبان1384ساعت 23:55 توسط ساده |
|
|
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی ... صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس ، با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست...صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.... کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را....از کائنات گله داشت. کلاغ فکر میکرد که در دایره قسمت فقط نازیباییها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود. کلاغ غمگینانه با خود میگفت:" کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند....." ....................................... خدا گفت:"صدایت ترنمی است که هر گوشی با آن آشنا نیست ..... فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان. فرشته ها منتظرند...." و کلاغ هیچ نگفت.... خدا گفت: "بخوان! برای من بخوان...این منم که سیاهست را و خواندنت را دوست دارم." وکلاغ خواند. کلاغ این بار عاشقانه ترین آوازش را خواند. خدا این آواز را شنید...لذت برد و.....و جهان زیبا شد.
(این مطلب را من امروز توی تله تکست دیدم.) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 آبان1384ساعت 22:59 توسط ساده |
|
|
دل من دير زمانی است كه می پندارد : « دوستی » نيز گلی است ؛ مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد ظريفی دارد . بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان اين ساقه نازك را - دانسته- بيازارد ! در زمينی كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است كه می افشانيم . برگ و باری است كه می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ، زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ، كه تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس . زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت . آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد كرد . رنج می بايد برد . دوست می بايد داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يكديگر را بفشاريم به مهر جام دل هامان را مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو ! ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطر افشان گلباران باد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 آبان1384ساعت 14:4 توسط ساده |
|
|
سالها تلاش کردم برای ساختن این دیوارهای بلند تنهایی..... سالها تلاش کردم برای ساختن این حصارهای تنگی که منو از مردم جدا کنه...... اما اومدن تو ........ با اومدن تو این دیوار ترک برداشت...... و من خاموش و بی صدا فقط نگاه کردم ! حتی نمیدونستم باید خوشحال باشم یا غمگین! ............................ برای اولین بار تصمیم گرفتم باور کنم گفتی که دستات را باور کنم و من باور کردم..... گفتی که میخوای خورشید را بهم هدیه کنی و من باور کردم..... گفتی که منو از "من" می گیری و من باور کردم... گفتی که این دیوارهای بلند را میشکنی و من باور کردم....... گفتی که این حصارهای تنگ را خراب میکنی و من باور کردم.... گفتی که تا همیشه با منی و من باور کردم.... گفتی که تنهایی را از من میگیری و من باور کردم.... اما حالا...... ............................. و من هنوز خاموش و بی صدا فقط نگاه میکنم....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آبان1384ساعت 23:2 توسط ساده |
|
|
باز برای تو مینویسم... تویی که هیچ وقت برای من ننوشتی.... پرسیدی رسم "دوست داشتن" چیه؟ اینه که وقتی دستات رو به آسمونن فقط برای کسی که دوسش داری دعا کنی..... اینه که بود و نبودش برات زمین تا آسمون توفیر داشته باشه... اینه که وقتی نیس ، دلت پر بزنه برا یه لحظه دیدنش... اینه که وقتی هست نگاش ارومت کنه.... اینه که هیچ وقت نتونی خاطره اش کنی...... اینه که هیچ وقت نتونی جاش بذاری...تنهاش بذاری..... اینه که تمام سعیت را بکنی که فقط مال تو باشه..... اینه که وقتی دوسش داری...دیگه قانونتون نشه: "هر چی تو بگی!" ............... می بینی؟ "دوست داشتن" ادعای هر دلی هست اما کار هر دلی نیست........ کار هر دلی نیست........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 11:0 توسط ساده |
|
|
مولای من آقای من امشب شبی هست که میگن سرنوشت همه را تو مینویسی...... امشب شبی هست که تا سال بعد سرنوشت منو مینویسی نمیدونم برا من چی میخوای بنویسی؟ شاید برام بنویسی که حتی نتونم شب قدر بعد را ببینم..... بذار اول دعا کنم برای همه و خواهش کنم که براشون بنویسی که با صبر، فقر، بیماری و بی ایمانی امتحان نشن... بذار اول دعا کنم برای همه دوستا و معلمام....... بذار اول دعا کنم برای همه کسانی که دوسشون دارم و همه کسانی که دوسم دارن(آخه شاید کسایی باشن که دوسم دارن اما من نمیدونم....) بذار اول دعا کنم برای همه کسانی که در حق عزیزان من و من لطفی کرده ان.... بذار اول دعا کنم برای همه کسانی که من یا عزیزانم در حقشون مرتکب گناهی، اشتباهی و یا ظلمی (خدایا! به تو پناه میبرم) شده ایم..... بذار اول دعا کنم برای همه عزیزانم..... بذار اول دعا کنم برای خانواده ام...... التماست می کنم که سرنوشتشون را خیر بنویسی. .................. می پرسی چی دارم که ...... هیچ... هیچ.... اما ..... قسمت میدم به پدرم علی(ع) (آخه علی بابای همه هست، بابای همه یتیما)...... قسمت میدم به مادرم زهرا(س) ...... قسمت میدم که سرنوشت همه را خیر بنویسی.... ................... برا خودم فقط یه چیز میخوام: اینکه خدای مهربونم، منم صدا بزنه: بنده ام! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 5:13 توسط ساده |
|
|
مهربانم امشب به هزار اسمت قسمت دادم.... دستام را آوردم بالا تا ببینی خالین.... سرم را انداختم پایین تا ببینی چقدر از خودم شرمنده ام..... اما.... اما اومدم در تو تا ازت بخوام که باز منو ببخشی..... باز منو هم صدا بزنی: بنده ام.... خدایا! میخوای برام چی بنویسی؟ بذار اول من بگم که اگه نخوای با من باشی چقدر تنها میمونم..... بذار اول من بگم که اگه نخوای با من باشی هیچ کس نیست که دستم را بگیره..... بذار اول من بگم که اگه نخوای با من باشی از غصه دق می کنم.... بذار اول من بگم که اگه نخوای با من باشی دیگه منم نمیخوام زنده باشم ......
خدایا ..... مهربونم یا سریع الرضا برام بنویس که باز با منی برام بنویس که تنهام نمیذاری..... برام بنویس هر قدر هم که دستام خالی باشن باز تنهام نمیذاری..... برام بنویس هر قدر هم که از خودم شرمنده باشم باز دوسم داری.... میدونی که چقدر از بی تو بودن میترسم..... کمکم کن...... منم صدا میزنی بنده ام؟؟؟؟؟ قسمت میدم به علی که برام بنویس: بنده من فقط همین!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 1:9 توسط ساده |
|
|
امیدوارم سرنوشت همه خیرنوشته شه..... سرنوشت همه کسانی که اونقدر دلشون خدایی و علوی بود که وقتی دستاشون رو به آسمون بلند بود برای همه دعا کردن...آره! یعنی سرنوشت تو...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 آبان1384ساعت 10:58 توسط ساده |
|
|
امشب از همتون التماس دعا دارم.... التماس دعا برای همه کسانی که روی تخت بیمارستانن و دارن با چشم گریون از پنجره اتاق سرد و تاریکشون این شب سیاه را نگاه میکنن..... التماس دعا برای همه کسانی که از در پزشکا جواب شدن ولی امید دارن که از در علی بی جواب نرن.... التماس دعا برای همه کسانی که مبتلا به بیماریهای خاص هستن...... التماس دعا برای همه کسانی که روزی عزیز بودن والان گوشه خانه های سالمندان کسی به یادشون نیست.... التماس دعا برای همه کسانی که الان پیر وتنها توی خونه نشستن و کسی نیست که حتی یه لیوان اب بده دستشون..... التماس دعا برای همه کسانی که دستشون را گره کردن به میله های سرد زندان...... التماس دعا برای همه کسانی که اونقدر شرمنده زن و بچه شونن که حتی نمیتونن برن خونه...... کسانی که حتی پینه های دستشون و کمر خمیده شون هم نمیتونه عرق شرمشون را پاک کنه.... التماس دعا برای همه کسانی که امشبم باید توی خیابون سر کنن.... التماس دعا برای همه کسانی که یه کارتن سرد و نمور شده سرپناهشون..... التماس دعا برای همه کسانی که توی پرورشگاهها هستن وآرزو داشتن که امشب پدر و مادرشون دستشون را میگرفت تا برن مسجد...... التماس دعا برای همه کسانی که دور از خونه هستن و چشم انتظار دیدن عزیزانشون..... التماس دعا برای همه کسانی که ایران نیستن و امشب غریبانه احیا میگیرن..... التماس دعا برای همه کسانی که بودن والان نیستن و خاک سرد تن گرمشون را در آغوش کشیده..... التماس دعا برای همه کسانی که با اشک و آه دستاشون را بالا گرفتن...... التماس دعا برای همه کسانی که خودشون را توی هزار پیچ این دنیا گم کردن...... و التماس دعا برای همه کسانی که التماس دعا دارن....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 آبان1384ساعت 22:58 توسط ساده |
|
|
این نوشته در نشریه نسل سوم(21/7/84 صفحه 11) نوشته شده بود. منم با کمی تغییر اینجا آوردمش... می گویی: دوستت ندارم (دلت اما بهانه ام را میگیرد) می گویی: بود و نبودت یکی است (اما آن لحظه که نیستم جای خالیم احساس می شود) می گویی: دست از سرم بردار(اما دستانت وقتی میان دستانم می نشینند، می لرزند ) هیچ نمی گویی...... می گویم دوستت دارم.....بی بهانه! هستم تا هستی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 آبان1384ساعت 0:7 توسط ساده |
|
|
یک اگر با یک برابر بود... معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند و آن یکی در گوشه ای "جوانان" را ورق میزد با خطی خوانا بر تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت: یک با یک برابر است! از میان جمع شاگردان یکی برخاست (همیشه یک نفر باید به پا خیزد) به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد معلم مات بر جا ماند.. و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.... معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود! و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زر و زور به دامن داشت بالا بود و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟؟؟؟؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون مهتاب داشت بالا بود و آن سیه چهره که می نالید پایین بود؟؟؟؟؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد..... حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود .......پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم میشد یا که زیر ضربت شلاق له میشد ................ معلم ناله آسا گفت: بجه ها در دفتر خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آبان1384ساعت 12:58 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|