تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد

مولای من

چقدرسخته بین این همه رنگ و ریا بی رنگ بودن....

چقدر سخته برابر این همه وسوسه استوار ماندن......

امشب همه در تو اومدن.....

هر کی چیزی میخواد.....

................

اما من.........

 اومدم بگم از خودم به تو پناه آوردم....

اومدم بگم من هیچی ندارم که بگم به خاطرش پناهم بدی......

تنها چیزی که دارم تویی...فقط تو....

منو ببخش......

آخه اگه منو نبخشی من چطور میتونم نگات کنم....

آخه اگه منو نبخشی من چطور میتونم سرم را بالا بگیرم.....

می بینی؟ این جمله ها سوالی نیستن....چون من جوابشون را میدونم!

میدونم که نمیتونم .....نمیتونم سرم را بالا بگیرم.....

اما.....

 آقام....

ادم بدا مگه عاشق نمی شن؟

آدم بدا مگه نمیتونن بیان در تو؟

آدم بدا نمی تونن بهت بگن که دوست دارن؟

...........

گیرم که من بدم اما تو که خوبیت را عالم گواهی میده......

آخه اگه عشقت نبود که من اینجا نبودم....

اصلا اگه دوسم نداشتی چرا امشب منم اینجا دعوتم؟

..................

من امشب اومدم اینجا اما هیچی نمی خوام.....

آخه منی که از خجالت و شرمندگی حتی نمیتونم سرم را بالا بگیرم حق دارم چیزی ازت بخوام؟

...........

میدونی......

همه گواهی میدون مهربونیت را.....

همه گواهی میدون سریع الرضا بودنت را.....

همه گواهی میدون بزرگیت را.....

همه گواهی میدون کرمت را......

کسی که امشب مال اونه، مولام علی میگه:

مولای یا مولای....انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الی المولی؟

پس بذارمنم بگم.....

 منی که سرم پایینه.....

منی که حتی از خجالت نمیتونم سرم را بالا بگیرم.....

بذار بگم:

مولای یا مولای....انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الی المولی......

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 22:57  توسط ساده | 

این شعر از فریدون مشیری هست:

 

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .
همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 11:32  توسط ساده | 
 

ازم پرسیدی برام کی هستی؟

 

کجای زندگی من هستی؟

 

تا کجای زندگی من هستی؟

 

برات همه اینا را جواب دادم اما الان من میخوام بپرسم.....

 

میخوای برای من کی باشی؟

 

میخوای کجای زندگی من باشی؟

 

میخوای تا کجای زندگی من باشی؟

 

بگو بهم....

 

بگو.....

 

بگو که من حق دارم برای تو کی  باشم؟

 

بگو که من حق دارم کجای زندگی تو باشم؟

 

بگو که من حق دارم تا کجای زندگی تو باشم؟

 

.................

 

بگو من چه حقی از زندگی تو دارم؟

 

تویی که تمام زندگی من شده ای..... بگو اصلا من حقی از زندگی تو دارم؟

 

بگو.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 4:14  توسط ساده | 
 

 

هیچ وقت  رویاهات را خراب نمی کنم......

هیچ وقت  خودم را از تو نمی گیرم......

هیچ وقت با تو بازی نمی کنم.....میدونی چرا؟ چون هیچ وقت عروسکی نداشتم که یاد بگیرم باهاش بازی کنم........

نمیدونم چرا هیچ وقت باورم نمی کنی.......

.............................

تمام تلاش من....امید من این هست که با هم لحظه هامون را بسازیم.......

دستامون را بذاریم تو دست هم و با تکیه به هم "یا علی" بگیم و بسازیم......

یا علی میگی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 1:17  توسط ساده | 
 

قصه های کودکی یادته؟

آخر قصه که کلاغه به خونه اش نمی رسید......

قصه من و تو هم حقیقت های زیادی داره اما تنها حقیقت تلخش اینه که......

اینه که کلاغ قصه ما هم به خونه اش نمی رسه!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 0:4  توسط ساده | 
 

يه شاخه گل دادي دستم و گفتي حواست باشه كه هيچ احساسي پشت اين گل نيست........

 

اما من با تمام احساسم دعات ميكنم.......

 

چه در كنار من و چه بدون من تو خوشبخت خواهي شد.....

 

ميدوني چرا؟ چون من هميشه براي خوشبختيت دعا ميكنم :

 

اميدوارم تا هميشه خوشبخت باشي.....

 

و تو را تا هميشه به خداي مهربونم مي سپرم....

 

تو را تا هميشه به خداي مهربونم مي سپرم، چون من نميتونم تا هميشه با تو باشم اما خداي مهربونم ميتونه......

 

دعا ميكنم خيلي نزديك باشه روزي كه در كنار شريك لحظه هات مي بينمت.....

 

منو هم ببخش.....

 

ببخش به خاطر تمام لحظاتي كه به قول خودت من تباهشون كردم!

 

ببخش به خاطر همه اون لحظاتي كه بودن من خرابشون كرد!

 

و ازت ممنونم......

 

به خاطر همه لحظاتي كه بودنت قشنگشون كرد......

 

به خاطر همه لحظاتي كه بودنت عزيزشون كرد.....

 

راستي .....

 

اينكه ميگن "سلام" هميشه آغاز نيست، همون طور كه "خداحافظ"  هميشه پايان نيست...درسته؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 0:8  توسط ساده | 

مهربونم!

 

باز تويي كه حرفاي منو مي شنوي......

 

باز براي تو مي نويسم.......

 

باز براي تو مي نويسم كه چقدر دستام سردن و خالي......

 

باز براي تو مينويسم كه دل كوچيك من و اين همه درد؟

 

باز براي تو مي نويسم كه زندگيم باز بوي دلتنگي داره و تنهايي....

 

باز براي تو مي نويسم كه بي تابم و آشفته......

 

باز براي تو مي نويسم .......

 

.......................

 

آره!

 

باز همون حرفا و همون قصه هاي تكراري من!

 

ميدوني چرا؟.....آخه زندگي من شده همين قصه تكراري!

 

......................

 

تو باز دستام را ميگيري، مگه نه؟

 

مثل هميشه كنارم باش . باشه؟

 

بذار به عشق شاد كردن تو، زندگيم و لحظاتم را بسازم.....

 

ميدونم كه تو اونقدر مهربوني كه منو تنها نميذاري.

 

من از تنهايي مي ترسم.......

 

من از بي تو بودن وحشت دارم......

 

تو منو تنها نذار..... باشه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 9:47  توسط ساده | 

نميدوني چقدر دلم برات تنگه.......

 

من بارها قصه تنهاييم، دلتنگيم و خستگيم را برات گفتم اما تو هيچ وقت نشنيدي......

 

مي بيني كه دلم گرفته، مگه نه؟

 

مي بيني كه چقدر خسته ام، مگه نه؟

 

مي بيني كه تنهام، مگه نه؟

 

پس چرا چيزي نمي گي؟

 

بشكن اين سكوت را......

 

ديگه حتي توي خوابم هم نمياي....

 

يعني اين قدر منو فراموش كردي؟

 

يعني  اين قدر من از يادت رفتم؟

 

.....................

 

بگو چيكار كردم كه اينقدر ازم رنجيدي؟

 

بگو چيكار كردم كه ديگه كنارم احساست نمي كنم؟

 

تو كه يه دل دريايي داري......

 

تو كه مهربوني را شرمنده ميكردي.......حالا چي شده كه......

 

دلم بد جوري هوات را كرده......

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 9:46  توسط ساده | 

 

من تو را متهم نكردم به بدي.......

 

يادته گفتي هميشه خواستم تو را بد ببينم؟ هميشه خواستم از تو بد بگم؟ از حرفات بد برداشت كنم؟.....

 

اما الان اين تويي كه اين كار را ميكني!

 

من از تو هيچ وقت بد ننوشتم اما تو منو متهم كردي به اين......

 

باشه.....

 

باشه.....

 

هر چي تو بگي......هر چي.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 0:15  توسط ساده | 
 

چه قانون عجيبيه قانون عاشقي من!

 

منم كه عاشق توام اما هميشه بايد حرف حرف من باشه!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 0:13  توسط ساده | 

 

 

باز براي تو مينويسم....

 

براي تويي كه منو با شب پيوند دادي....

 

براي تويي كه شريك تمام لحظه هايي هستي كه من هستم ومن! من و حقيقت من.....من بي هيچ  رازي.....

 

باز هم دل شكسته اي و باز هم از من.....

 

باز هم غمگيني و باز هم از من....

 

مي بيني؟ دليل تمام اندوه تو، منم!

 

ايكاش هيچ وقت من .......

 

گريه نكن....تو را خدا.....گريه نكن....حرفم را پس ميگيرم.....

 

ميدوني قصه من وتو هم عجيبه......شايدم اين ماييم كه عجيبيم....نميدونم.....

 

تمام تلاشمون براي خراب كردن لحظه هايي هست كه ميتونيم بسازيمشون......

 

تمام تلاشمون رنجوندن هم هست و آزار هم........

 

تمام تلاشمون براي بردن تو شكستن هم هست ......

 

چه عشق عجيبي!!!!!!!!!!!

 

...................

 

راستي ...ديگه هيچ وقت بهت نميگم بي انصاف.....

 

شايد ....شايد اين منم كه اشتباه مي كنم......

 

شايد باز من مقصرم كه تو محكوم مي شي به اين صفت.....

 

نمي دونم ...واقعا نميدونم....

 

اما ديگه هيچ وقت بهت نميگم بي انصاف....

 

من نامرد ديگه هيچ وقت بهت نمي گم بي انصاف........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 0:10  توسط ساده | 

من هيچ كاري براي تو نكرده ام...هيچ كاري......

 

آخه تو ميخواي چي را جبران كني؟

 

من هيچ ديني نسبت به تو ندارم. هيچ ديني.....

 

من هر كاري كردم براي تو نبوده.....براي دل خودم بوده....

 

آره....فقط براي دل خودم....

 

اگه هم قراره كسي جبراني كنه اون دل منه كه بايد جبران كنه نه تو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 0:8  توسط ساده | 

شنيده بودم كه دخترا عروسك بازي را خيلي دوست دارن اما ....

 

اما الان اين تويي كه منو عروسك حودت مي بيني و عاشق بازي با اون شده اي......

 

باشه......باشه......اگه اين جوري تو راضي هستي ، پس منم اين جوري خوشبخت مي شم!

 

...................

 

تا حالا نديده بودم كسي بتونه عشق را با خود خواهي يه جا جمع كنه اما تو تونستي......

 

تو تونستي!!!!!

 

بگو از اين عشق تو چي مال منه؟؟؟؟؟

اصلا چيزي هست كه مال من باشه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 0:8  توسط ساده | 

خدايا

 

چه تلخ بنده هات، بنده هات را تحقير ميكنن..........

 

چه سخت بنده هات، بنده هات را ميشكنن...........

 

وقتي اين طور كسي را خوار ميكنن، نمره معرفتشون چنده؟؟؟؟

 

وقتي اينطور دل كسي را ميشكنن؛ از بزرگواري چقدر بلدن؟؟؟؟

 

چي بگم برات.......چي بگم......

 

گله كنم از بنده ات؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شكايت كنم از بنده ات؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نفرينش كنم؟؟؟؟؟؟؟

 

آخه.....آخه نمي تونم!!!! آخه دوسش دارم..... آخه برام عزيزه......نمي تونم....نميتونم حساب كتابش را بسپرم به تو، ميدونم كه با بنده هايي تا اين حد مغرور و نا مهربون چقد رنامهربون تري!

 

نه خداي من....نه......

 

بذار شادباشه و خوشبخت.....

 

بذار باز اونقدر توانمند باشه كه بتونه تحقير كنه.........

 

بذار باز اونقدر مغرور باشه كه بتونه بشكنه ........

 

بذار اين همه توانايي و غرورش باعث مباهاتش باشه.....

 

...............

 

ميدوني چيه؟ اونم ديگه بزرگ شده.......

 

ياد روزاي بچگي به خير.........

 

ياد اون روزا به خير..............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 0:12  توسط ساده | 

ازاودرخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛  جسم هم كه موقت است

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كندفرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاكردنی نيست، آموختنی است

گفتم: مرا خوشبخت كن فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: رنج از دلبستگی‌های دنيايی جدا و به من نزديك‌ترت می‌كند.

از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد كنی. من فقط شاخ و برگ اضافی‌ات را هرس می‌كنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم فرمود: برای اين كار من به تو زندگی داده‌ام

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را  دوست دارم. خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 0:15  توسط ساده | 

 

 گفتني هامو شنيدي

 من ديگه حرفي ندارم

 تو رو تا يه حس تازه

 با خودت تنها ميذارم

گاهي وقتا توي خلوت

 ميشه عشقو زير و رو كرد

 ميشه بي ترس شنيدن

 با يه اينه گفتگو گرد

 پشت يه سوال مشكل

 گاهي يه جواب ساده اس

 خيلي وقتا اين سواره

 كه تو حسرت پياده اس

 بين بودن ونبودن

گرچه يك ثانيه راهه

بين رفتن و نرفتن

 گاهي صد سال سياهه

 توي ترديد نگاهت

 پر خواباي نديده اس

 تو يقين ارزوهات

 لحظه هاي نرسيده اس

 وقتي كه ميون راهي

 نگو اخرش همينه

 هميشه توي پيچ جاده

 اتفاقي تو كمينه

 گفتني هامو شنيدي

 من ديگه حرفي ندارم

 تو رو تا يه حس تازه

 با خودت تنها ميذارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت 0:14  توسط ساده | 

آقا......

 

سرور....

 

بزرگ....

 

نميدونم به كدوم جاده بايد خيره بشم؟

 

نميدونم كدوم كوچه بوي اومدنت را داره؟

 

نميدونم كي بوي ياس خونه هامون را پر ميكنه؟

 

نميدونم كي انتظارم به سر ميرسه؟

 

نميدونم اصلا من فرصت ديدنت را خواهم داشت يا نه؟

 

ترسم تو بيايي و من آن روز نباشم!

 

....................

 

خداي نور! آمدن نورت را به انتطار نشسته ام.......

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 0:8  توسط ساده | 

سلام

 

حالت را نمي پرسم، چون جوابش را ميدونم!

 

گفتي ميري............

 

خيلي حرف زدي....... واين همه نشون ميداد براي تو هم رفتن سخته اما تو بزرگ شده بودي و براي بزرگترا

 

سخته كه كوتاه بيان، لجباز نباشن وببينن كه دارن اشتباه ميكنن.

 

گفتي كه داري وصيت ميكني اما تو كه براي من نمردي! اين من بودم كه براي تو مردم و بايد وصيت كنم... اما

 

من وصيت نمي كنم. من براي تو وصيت نميكنم. هر وقت دلت به دلم گفت كه براي اونم مردم، براي تو و اون يه

 

 جا وصيت مينكم. ميدوني چرا؟ آخه اون موقع اون وتو ميشين يه نفر.

 

 

 

وقتي گفتي مي خواي بري من نپرسيدم به خاطر كي؟ چون جوابش روشن بود! قطعا به خاطر من نبود، چون من

 

 بهت گفتم كه ميخوام كنارم بموني. اما بعد گفتن اين حرف،  تو باز گفتي كه ميخواي بري و من مطمئن شدم كه

 

به خاطر خودته، به خاطر اينكه ايتجوري خوشبخت تري و شادتر و منم اين دوري را براي تو قبول كردم، براي

 

تو.........

 

 

 

گفتي كه بزرگ شدي و مغروري، پس ميتوني خيلي راحت با اين مساله كنار بيايي، پس اين همه بي تابي براي

 

چيه؟ اين همه اندوه.... اين همه درد.. اين همه آشفتگي؟؟؟؟؟؟؟  چرا ميخواي خودت را عذاب بدي؟؟؟؟ مي ارزه؟

 

وافعا مي ارزه؟.............. فكر كردم ميري تا زندگيت را بسازي اما تو كه داري همش خراب مي كني!!!!!

.........................

 

 

خوب نگاه كن! اين جاده را، راه دوستي من وتو، مي بيني؟ پر از سنگ هست، رسيدن به آخر اين جاده زياد

 

آسون نيست، خيلي جاها زمين خورديم و ميخوريم ، خيلي وقتا آرزو كرديم و ميكنيم كه بشينيم، خيلي وقتا خسته

 

شديم ، خيلي وقتا راه را گم كرديم و بيراهه رفتيم اما هنوز فرصت هست! هر وقت بخواي دوباره ميتونيم دست

 

هم را بگيريم، هر كدوممون بشيم چراغ راه اون يكي و بگيم: يا حسين وبلند شيم. ما ميتونيم اين راه را طي كنيم.

 

 مطمئن باش. اصلا من باز بهت قول ميدم، قول ميدم تا هر وقت كه زنده ام، هر وقت به دستام نياز داشتي،

 

دستات را بگيرم. باشه؟ پس اين همه خودت را رنج نده. بخند! بخند! بذار حالا كه ديگه نميتونم خندا هات را

 

بشنوم، خنده هات را حس كنم، شاديت را حس كنم، خوشبختبت را حس كنم، بذار باز همه ببينن غمي كه توي

 

چشماي دوست تو موج ميزنه، يه غم قشنگه نه يه غم تلخ، نه غم اندوه دوستش! باشه؟ بخند ديگه...........

 

 

 

من هميشه اينجا منتظرت هستم..........

هميشه......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 21:44  توسط ساده | 

با چه گام های غمگینی ای ماه از اسمان بالا می روی!

 

 چقدر آرام .چقدر رنگ پریده!

 

سبب چیست؟ ایا در ان مکان اسمانی هم

 

خداوند کماندار عشق پیکان های تیز خود را می آزماید؟

 

مسلما اگر آن چشمان همیشه عاشق

 

بتواند داور عشق باشد، تو حال عاشقان را می فهمی!

 

من این را در نگاه های تو می خوانم! چهره با وقار و افسرده ات

 

در نزد من که احساسی چون تو دارم، گویای حال توست.

 

پس به خاطر دوستی، ای ماه بگو بدانم

 

ایا عشق خلل ناپذیر را در انجا هم دیوانگی می پندارند؟

 

آیا زیبا رویان آن مکان آسمانی هم همانند زیبارویان کره خاکی مغرورند؟

 

آیا زیبا رویان آسمانی هم عاشق آنند که کسی عاشق انان شود

 

و با این وجود، آیا در انجا هم ناسپاسی را تقوی می نامند؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 21:42  توسط ساده | 

مي گي شب و روزت منم.......

 

مي گي زندگيت منم.......

 

مي گي رويات منم.......

 

مي گي فردات منم.......

 

مي گي اگه من نباشم ديگه نه زندگي هست، نه رويا و نه فردا............

 

چرا حواست نيست؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا نمي بيني من آرامش را از تو دزديدم؟

 

چرا نمي خواي قبول كني زندگيت را تاراج كردم؟

 

چرا نمي خواي قبول كني شاديت را به يغما برده ام؟

 

.......................

 

مي بيني؟

 

مي بيني؟؟؟ اوني كه بايد بترسه منم نه تو!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 21:46  توسط ساده | 

چه اصراري داري كه من باور كنم.......

 

من كه بهت گفتم تو در زندگي من،با همون يه جمله اي كه گفتي، جاودانه شده اي......

 

آخه وقتي............

 

آخه وقتي زبونت نجوا مي كنه زندگيت منم اما....... دلت داد ميزنه حوصله ام را نداري.........

 

آخه وقتي زبونت نجوا مي كنه رويات منم اما........ دلت داد ميزنه بودنم حس بدي را بهت القا ميكنه......

 

آخه وقتي زبونت نجوا مي كنه دوسم داري اما ........دلت داد ميزنه بي من خوشبختي، خوشتري...........

 

من چطور باورت كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

..............

 

اصلا خودت بگو من چي را بايد باور كنم؟

 

زبونت را يا دلت را؟

 

يه روزي مياد كه حقيقت منو مي بيني.....

 

يه روزي مياد كه حقيقت تو را مي بينم......

 

اون روز نميدونم دور هست يا نزديك.....اما .........

 

اما ميدونم براي من تلخ نخواهد بود.....

 

من توي اين دوستي كم نذاشتم و نمي ذارم ولي تو ............

 

ميدوني الان دلم چي ميخواد؟

 

يه عالمه برگ زرد پژمرده كه روشون راه برم و صداي خش خششون حرفاي تو را يادم بياره..........

 

يه عالمه برگ زرد پژمرده كه روشون راه برم و صداي شكستنشون غروري را يادم بياره كه براي تو شكست........

 

مي بيني چيكار كردي؟

 

حتي ارامشي را كه صداي برگاي زرد بهم ميداد، ازم گرفتي.......

 

الان اون برگا فقط باعث اندوه منن! يه خاطره تلخن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 21:45  توسط ساده | 

باز گله هاي تو دليل من شدن براي نوشتن!

 

بهم ميگي تو را باور ندارم اما.......

 

هر وقت گفتي حوصله ام را نداري..... باورت كردم

 

هر وقت گفتي بودن من حس بدي را بهت القا ميكنه...... باورت كردم

 

هر وقت گفتي من دروغم...... باورت كردم

 

هر وقت گفتي من سرابم...... باورت كردم

 

هر وقت گفتي ازم متنفري...... باورت كردم

 

هر صفت تلخي را كه با متهم كردن من به اون دلت شاد ميشد، باور كردم......

 

من اين همه را از تو باور كردم اما تو..........

 

تو حتي يه بار هم ، فقط يه بار، باور نكردي مثل يه دوست، دوست دارم.....

 

.........................

 

هميشه حرفاي من براي تو كهنه هستن ......تكراري هستن.....

 

جالبه كه حرفاي تو هم براي من تكراري هستن.......

 

شايد اينجا اولين جايي هست كه من و تو يه تفاهم كوچيك داريم ...... اما ميدوني تفاوت بزرگ ما چيه؟

 

اينكه.........

 

اينكه حرفاي تو از روي عادته و حرفاي من از روي صداقت!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 21:38  توسط ساده | 
تو مگه قسم نخوردي دلم را تنها نذاري
روبروم نشسته اي اما از غريبه كم نداري
روبروي من نشسته اي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم كه دلت دوستم نداره
دل تو توي اسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به ياد قسم تو
تو مگه قسم نخوردي دلم را تنها نذاري
هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري
حالا روبروم نشسته اي حرف تو فقط جدايي
توقسم نخورده بودي كه يه دنيا بي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو مي ميره
نور يك ستاره، يك شب، جاي مهتاب را ميگيره
+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 20:54  توسط ساده | 
توي قلبت جايي واسم نيست نمي گم كسي را داري
اما ديگه باورم شد كه ميخواي تنهام بذاري
ديگه دستات را ندارم
ديگه چشمات مال من نيست
اون نگاه جستجوگر اين روزا دنبال من نيست
نمي گم داري مي گردي دنبال يه عشق تازه
اما كوله بار را بستي در به روي كوچه بازه
تو ميري من نميدونم كه گناه من چي بوده
اما هر دليلي باشه واسه رفتن تو زوده
چي بگم من از درونم تو همه چي را ميدوني
همه حيرتم از اينه چرا پيشم نمي موني
من هنوزم نمي دونم تو مسافر كجايي؟
نميدونم كجا ميري توي قرن بي وفايي

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 20:52  توسط ساده |