تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد
دلم براي وبلاگم خيلي تنگ شده بود، مخصوصا دوستاني كه لطف مي كنن و برام مي نويسن.

براي "خودم"

براي"شاپركم"

براي"دوستي كه قلبي از طلا داره"

براي"دوستي كه قول داده هر روز را به فال نيك بگيره"

براي"سايه"

براي همه كساني كه نمي شناسمشون........

و

از همه ممنونم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 21:55  توسط ساده | 

 

هرگز به پايان راه نمي انديشيدم

 

چرا كه ميدانستم بي تو در انتهاي راه چيزي نخواهد بود

 

بي تو..... در انتهاي هيچ چيز، چيزي نخواهد بود.....

 

.........................

 

من فقط از پايان تو مي ترسيدم

 

پايان تو سراغاز مرگ تدريجي من بود

 

و بستن دفتر شعرم براي هميشه

 

حال مي خواهم .........

 

از تو آغاز كنم ابتدا را

 

چون همان لحظه اي كه تو را در زير باران ديدم

 

و به پايان راه نينديشم

 

حال مي خواهم.....

 

آغاز كني

 

همان عشق را اغاز كني

 

همان پرواز را آغاز كني......

 

از لحظه شروع..........

 

لحظه سلام وبدرود

 

از لحظه تلاقي دو نگاه همزاد در زير باران شروع كني

 

و چون من به پايان را نينديشي

 

كه انديشيدن به پايان راه

 

شور پرواز بي پروا را در ما خواهد كشت....

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 7:8  توسط ساده | 

 

 چه بی بهانه  میری............

 

چقدر دنبال دلیلی برای برگشتن......

 

چه راحت میگی خداحافظ......

 

چه سخت میگی سلام...........

 

...................

 

ای کاش رفتن برای من هم همین قدر ساده بود وراحت.......

 

ای کاش دل بریدن برای من هم همین قدر ساده بود وراحت.......

 

ای کاش این بار تو می گفتی به امید دیدار و من پوزخند می زدم و می گفتم: خداحافظ........ 

 

ای کاش این بار تو زمزمه می کردی:

" در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
"

و من مسخره ات میکردم ومیگفتم: الکی خوش!!!!!!!!!!

 

ای کاش منم می تونستم اینقدر راحت برنجونم....... بشکنم......خراب کنم....... داد بزنم.... قهر کنم.......

 

آخه یادته با هم قرار گذاشتیم منم بشم مثل تو؟؟؟؟؟؟؟ مثل تویی که همیشه عاشق خودت بودی ......... اما نمیدونم چرا نمیتونم؟

 

این حسی که یواشکی اومده وشده مهمون نا خونده دل من، نمیذاره.......

 

خوش به حالت..............

 

خوش به حالت..............

 

کاش دل نامهربون تو هم همین قدر هوای دل کوچیک منو داشت....

 

کاش....................

 

بذار دیگه نگم........

 

بذار به قول فروغ:"با نگفته به خود آبرو دهم....."

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 19:41  توسط ساده | 
این شعر بلند از حمید مصدق هست اما چون خیلی قشنگه ومی ارزه که بخونیش، میارمش:

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 10:15  توسط ساده | 
 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 13:49  توسط ساده | 

نا مهرباني ها.....دروغ ها........ و تمام بدي هاي تو تنها بهانه من شده اند براي نوشتن.......

 

از تو نوشتن .......اما نه چون هميشه براي تو نوشتن!!!!!!!!!!!

.....................

 

ديگه نگو آرامش را با بودن در كنار من به دست مياري...........

 

ديگه نگو با مني.......

 

ديگه نگو ياد من هست ونهان خانه دل تو.........

 

ديگه نگو من هر چي خوبيه به يادت ميارم........

 

ديگه نگو برات مهمم..........

 

ديگه نگو منم كه آرومت ميكنم.....

 

ديگه نگو آروم و قرارت منم...........

 

..............................

 

ديگه حتي توي توهماتتم رد پاي صداقت را نمي بينم......

 

ديگه صداقت را از تو باور نمي كنم.........

 

ديگه تو را باور نمي كنم.....

 

تو را باور نمي كنم.....

 

.........................

 

 

ميدوني الان چي فكر ميكنم؟؟؟؟؟؟؟

 

يه بار بهم گفتي كه وجود من حس بدي را بهت القا ميكنه!

 

گفتي كه من دروغم.....فريب.........سراب...... هر چي بديه!!!!!!!!!

 

گفتي كه منم معني واژه ترحم...........

 

گفتي كه دستاي منو باور نمي كني.........

 

گفتي كه منو باور نمي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

يادته؟؟؟؟؟؟؟

 

يادته داد زدي : برو گم شو!!!!

 

ومن...........

 

و من به حرمت هر چي صداقته و دوستيه، موندم!

 

سرم را انداختم پايين تا مبادا اشك من شرمنده ات كنه و موندم........

 

فقط گوش كردم به همه تحقيرات...........

 

تهمت هات..........

 

قضاوت هاي نامنصفانه ات..........

 

داد زدنات.................

 

نامهربونيات..............

 

سرم را انداختم پايين و گوش كردم.........

 

اون روزا........

 

اون لحظات .........

 

تنها زماني بود كه صداقت را در كلامت حس كردم........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 0:26  توسط ساده | 

مدت هاست كه بدون تو جايي نمي روم ..................

تو را با خود به ساده ترين مخفيگاه هاي ممكن مي برم، تو را در شاديم مخفي مي كنم، مثل يك نامه عاشقانه در روز روشن

...............................

شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماده در دنياست......

تنها كودكان آن را مي بينند، كودكان، قديسين و سگ هاي ولگرد............. و تو!

تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي و بعد در همان لحظه آزادش مي كني.

كاري جز اين نمي توان با آن كرد و تو مي خندي، تو در برابر شكوهي كه اهدا شده، شكوهي كه دريافت شده، مي خندي!

...........................

حظ و فيض هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند..........

شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي آيد..........

من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم

عشقي چنان قوي به زندگي كه حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره كند.......

.................

براي از دست دادن چيزي بايد اول صاحب آن بود

ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي از دست نمي دهيم

در اين زندگي فقط بايد آواز خواند! بايد با غبار جان هاي عاشق مان، از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته روح آواز بخوانيم................

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:35  توسط ساده | 

تا حالا شده دلت لك زده باشه براي اينكه خلاف جهت آب شنا كني..............اما يه حسي بهت بگه كه اين كار خيلي سخته و تو دووم نمياري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.................................................

بذار الان من بهت بگم كه اين حس دروغ ميگه! اينكه ميگه سخته، درسته، يه حقيقته كوچيكه اما اينكه ميگه دووم نمياري يه دروغه، يه دروغ بزرگ!!!!!

امروز كه در ساحل دريا  و در برابر اون همه موج سنگين ايستاده بودم بارها نزديك بود كه زير پام خالي شه اما نشد!!!!!

وقتي ديدم بعضي موج ها نرسيده به دريا مي ميرن و بعضي ها خودشون را مي رسونن به ساحل و بعد مي ميرن! با خودم فكر كردم وقتي كه قراره بميريم اين همه رنج براي چي؟ به خاطر چي؟ .........

دنيا تا بوده همين بوده و رفته رفته نامهربون تر و سخت گيرتر ميشه اما اين ماييم كه بايد بي توجه به اون و اداهاش زندگي كنيم. اين "اونه" كه بايد با ما كنار بياد نه اينكه "ما" با اون كنار بياييم و كلي التماسش كنيم كه : كمي مهربون تر!!!!!

 

يه درس ديگه هم ياد گرفتم:

شايد بعضي غم ها كنارشون شادي نباشه اما هيچ وقت هيچ شادي بدون غم نيست! هيچ وقت نمي توني فقط شاد باشي و از ته دل بخندي! راستي ميدوني كه شاديهاي كوچيكت  بهانه هاي غم هاي بزرگت هستن؟

الان هر كي اينو ميخونه با اطمينان مطلق ميگه آره!

.................. اينكه ميدوني چي ميگم درست، اما عزيز شده تا به حال اين حس را تجربه كني؟( ارزو مي كنم كه اين تجربه هميشه از زندگيت دور باشه وجدا!)

......................

 

جاي تويي كه دنبال جايي مي گردي براي گريز، براي رهايي، براي تنهايي، سبز..............

مي شد با دريا رفت و بر نگشت................

مي شد رفت تا دورهاي دور و تنها بود...............

ميشد رفت تا جايي كه تنها رنگ، رنگ آبي بود...............

مي شد رفت...............

مي شد برنگشت................

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:34  توسط ساده | 

امرزو شنيدم كه رفته اي

 

و دلم باز شكست

 

و تنم باز گريست

 

و نگاهم پي ياري گم شد

 

من چه تلخم امروز!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:33  توسط ساده | 

سلام بابايي

ميدوني چرا اينجا برات مي نويسم؟ چون اينجا را خيلي بيشتر از من مي بيني!

نمي دوني چقدر  از داشتنت خوشحالم..........

نمي دوني چقدر با داشتنت خوشبختم..........

 

چقدر زندگي تلخ تر بود اگه من تو را نداشتم، آخه نمي دوني چقدر سخته ديگران بابا داشته باشن ولي تو نه! نمي دوني چقدر سخته كسي باشه كه ديگران را "دخترم" خطاب كنه ( و براي همين هر دو باري كه سر كلاس درست بودم گريه ام گرفت!)

 

خوشحالم كه بودنت اين حسرت تلخ را از زندگي من دور كرده........

 

دختر خوشبخت تو

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 16:10  توسط ساده | 

ادما همشون دو چهره دارن و توي اين دنياي مجازي راحت ميشه باطن ادما ويا به قولي چهره واقعيشون را ديد وديدن "اين" خيلي مهم تر از ديدن ظاهر و صورت ادماست.......اصلا مگه غير از اينه كه همه ادما دوچشم و دو ابرو دارن و يه بيني ويه صورت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

منم سال هاست تمرين مي كنم كه ديگه"چهره" را نبينم و تلاش كنم براي ديدن اوني كه پشت اين "چهره" پنهانه!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 16:4  توسط ساده | 

ديگه باورت ندارم...........

 

اين طور پاك و صادقانه نگام نكن.....

 

ديگه نمي تونم باور كنم تو در "حقيقت" هم ، وقتي روبروم نشسته اي، همون قدر نجيب و پاكي كه نوشته هات ادعا دارن!!!!!  

 

ديگه ايمان به خوب بودن تو و ساختن لحظه ها بر مبناي اون يه گناهه!!!!!

 

ديگه باور پاكي تو فريب خودمه!!!!

 

 

نكنه........

نكنه تعريف ادما از "انسان" بودن تازگيا عوض شده و من پايبند به اصول قديمي،نشنيدمش؟؟؟؟؟

 

 

چطور........

چطور تونسته اي اون همه ناپاكي را در چهره اي چنين صادق ، بزرگوار ، پاك (و خلاصه همه صفت هاي خوب دنيا) پنهان كني؟؟؟؟؟

اين قدر فريب؟ اين قدر دروغ؟؟؟

.......................

 

 

الان ديگه باور مي كنم كه ادما چقدر توانمندن!!!!! فقط اين موجود دو پا مي تونه صداقت را با دروغ هم خونه كنه، پاكي را با ناپاكي، شرافت را با رذالت و ...........

باز ممنون معرفت نداشته ات كه يه درس ارزشمند ديگه بهم دادي!!!!!!!!!!!!

 

 

راستي برات بشمرم درسايي كه بهم دادي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هيچ وقت به هيچ كس اعتماد نكنم، صد بار امتحانشون كنم وبعد از صد بار امتحان سخت، بار صد ويكم كه خواستم اعتماد كنم با خودم بگم: نكنه همه اون صد بار را اشتباه كرده ام؟؟؟؟؟

هيچ وقت نه تنها ايمان نداشته باشم، كه حتي باور نكنم چيزي به اسم صداقت هم ميتونه وجود داشته باشه!!!!!!

فراموش كنم هر چي صفت خوبه!!!! اصولا هر چي خوبيه و خوب بودن به درد قصه ها مي خوره و هيچ وقت حتي نبايد فكرش را هم بكنم كه فقط يكي از اونا مي تونه در تو هم باشه!!!!!!!!!!!

به هيچ صفت خوبي، به هيچ اصلي و ارزشي اعتقاد نداشته باشم، چون همه اينا  مزخرفن!!!!!....................................

 

 

همين سه تايي كه برات شمردم، براي تمام عمر من كافي هستن تا ممنون  و مديونت باشم!!!!(درسته بهم ياد دادي به هيچ صفت خوبي، به هيچ اصلي و ارزشي اعتقاد نداشته باشم اما من هيچ وقت نمي تونم براي تو شاگرد خوبي باشم، هيچ وقت!!!!!!!)

 

برو...............

برو.......................

هيچ وقت پيش من با "حقيقتت" برنگرد!!!!!!!!!!!!!

يادت باشه كه ديگه باورت نمي كنم..............

ديگه صداقت را حتي توي صدات نمي شنوم.......

ديگه پاكي را توي نگاهت نمي بينم...............

ديگه مهربوني را در دستاي تو باور نمي كنم.........

 

من و تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه.........

ديگه نه.............

 

نمي دونم از تو گله مند باشم يا از خودم؟؟؟؟؟ يادمه وقتي اولين بار ديدمت و با تو هر چي خوبي بود، را باور كردم، يكي يواشكي توي گوشم گفت: و از او بر خاك باور هايت خواهي نشست!!!!!

 

برو.................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 15:45  توسط ساده | 
شنيدم‌ كه‌ چون‌ قوي‌ زيبا بميرد 
    فريبنده‌ زاد و فريبا بميرد
    شب‌ مرگ‌ تنها نشنيد كه‌ موجي‌
    رود گوشه‌اي‌ دور و تنها بميرد
    در آن‌ گوشه‌ چندان‌ غزل‌ مي‌سرايد
    كه‌ خود در ميان‌ غزل‌ها بميرد
    گروهي‌ برآنند كاين‌ مرغ‌ زيبا
    كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد.
    شب‌ مرگ‌ از بيم‌، آنجا شتابد
    كه‌ از مرگ‌ غافل‌ شود تا بميرد
    من‌ اين‌ نكته‌ گيرم‌ كه‌ باور نكردم‌
    نديدم‌ كه‌ قويي‌ به‌ صحرا بميرد
    چوروزي‌ از آغوش‌ دريا برآيد
    شبي‌ هم‌ در آغوش‌ دريا بميرد
    تو درياي‌ من‌ بودي‌، آغوش‌ وا كن‌
    كه‌ مي‌خواهد اين‌ قوي‌ تنها بميرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 23:28  توسط ساده | 

برای تو می نویسم که داد میزنی و منو متهم میکنی به نامهربونی و غرور!

 

اگه  اینا حرف دلته سرت را بالا کن ، توی چشام نگاه کن و بعد زمزمه کن:

 

مغرور......

 

نامهربون...............

 

چرا توی چشام نگاه نمی کنی؟

 

توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که من وسیله ای برای تمرین "ادبیات و انشا"ی تو نیستم........

 

توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که دوسم داری.......

 

توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که از من سنگدل متنفری...........

 

تو هنوز با خودت صادق نیستی، نمیدونی من برات کیم؟ کجای زندگیتم؟ حتی یه صفت هم نمیتونی برای من پیدا کنی (ببخشین سنگدل و نامهربون و مغرور و ........ یادم نبودن!!!!!!) ولی در آخر باز هم  این منم که ...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

......................

من زبون و دلم یکیه اما شاید بلد نیستم به زبونی که تو بلدی، حرف بزنم!

 

من ساده ساده هستم......

 

دخترک روبروی آیینه را نمیشه............

 

تو دخترک آیینه را باور کرده ای.......مگه نه؟

 

دارم پرت وپلا می نویسم....

 

........................................

 

 اصلا نمیدونم چرا می نویسم، اونم برای تو!

 

تویی که همیشه از من گله مندی ، تویی که منو اونقدر دوست داری که همیشه متهم می کنی به تمام صفتهای تلخ!!!! تویی که هنوز صداقت را در من یه رویای درو می بینی!!!! تویی که...........

 

ای وای....

منم دارم  گله می کنم! می بینی با ادم چی میکنی؟ حواسم پرت شد و رفتم تو کوچه گله و.....

 

باشه....

باشه...........

 

من باز صبر می کنم........

ارزش دوستی به همین صبوری هاست.........

 

اما بذار این حقیقت را بگم ............

 

.................

 

نه! تو خوب میدونی حقیقت چیه....

تو خوب میدونی حقیقت چیه! اما میخوای بارها اونو بشنوی تا بتونی این هراس لعنتی را، این ترسی را که بی تابت میکنه، کنار بذاری و بهش بخندی............، بهش بگی: دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدی گفتم که اونم منو بی دلیل دوست داره....؟ دیدی گفتم که اونم برای من دعا میکنه.........؟دیدی گفتم که اونم منتظر دیدن منه......؟

 

نترس..........

بشکن این هراس لعنتی را..............

نمیشه هم به من نگاه کنی و هم به این ترس................

 

...................

 

نمیدونم باز برای چی مینویسم؟

شاید به این امید که این بار حرفای منو بفهمی!!!!!

 

و یه حرف دیگه:

من تا همیشه دوست تو می مونم، تا همیشه هر شب تو را از خدا برای عزیزانت میخوام، تا همیشه....

 

..............

 

چه تو دوست من باشی وچه نباشی...........

 

آخه میدونی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ من مسئول گلمم.........

 

من مسئول گلمم.........

 

اره با معرفت!!!!!! آره

 

من مسئول گلمم.........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 18:18  توسط ساده |