![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
دلم براي وبلاگم خيلي تنگ شده بود، مخصوصا دوستاني كه لطف مي كنن و برام مي نويسن.
براي "خودم" براي"شاپركم" براي"دوستي كه قلبي از طلا داره" براي"دوستي كه قول داده هر روز را به فال نيك بگيره" براي"سايه" براي همه كساني كه نمي شناسمشون........ و از همه ممنونم........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 21:55 توسط ساده |
|
|
هرگز به پايان راه نمي انديشيدم چرا كه ميدانستم بي تو در انتهاي راه چيزي نخواهد بود بي تو..... در انتهاي هيچ چيز، چيزي نخواهد بود..... ......................... من فقط از پايان تو مي ترسيدم پايان تو سراغاز مرگ تدريجي من بود و بستن دفتر شعرم براي هميشه حال مي خواهم ......... از تو آغاز كنم ابتدا را چون همان لحظه اي كه تو را در زير باران ديدم و به پايان راه نينديشم حال مي خواهم..... آغاز كني همان عشق را اغاز كني همان پرواز را آغاز كني...... از لحظه شروع.......... لحظه سلام وبدرود از لحظه تلاقي دو نگاه همزاد در زير باران شروع كني و چون من به پايان را نينديشي كه انديشيدن به پايان راه شور پرواز بي پروا را در ما خواهد كشت.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1384ساعت 7:8 توسط ساده |
|
|
چقدر دنبال دلیلی برای برگشتن...... چه راحت میگی خداحافظ...... چه سخت میگی سلام........... ................... ای کاش رفتن برای من هم همین قدر ساده بود وراحت....... ای کاش دل بریدن برای من هم همین قدر ساده بود وراحت....... ای کاش این بار تو می گفتی به امید دیدار و من پوزخند می زدم و می گفتم: خداحافظ........ ای کاش این بار تو زمزمه می کردی: " در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ و من مسخره ات میکردم ومیگفتم: الکی خوش!!!!!!!!!! ای کاش منم می تونستم اینقدر راحت برنجونم....... بشکنم......خراب کنم....... داد بزنم.... قهر کنم....... آخه یادته با هم قرار گذاشتیم منم بشم مثل تو؟؟؟؟؟؟؟ مثل تویی که همیشه عاشق خودت بودی ......... اما نمیدونم چرا نمیتونم؟ این حسی که یواشکی اومده وشده مهمون نا خونده دل من، نمیذاره....... خوش به حالت.............. خوش به حالت.............. کاش دل نامهربون تو هم همین قدر هوای دل کوچیک منو داشت.... کاش.................... بذار دیگه نگم........ بذار به قول فروغ:"با نگفته به خود آبرو دهم....." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 19:41 توسط ساده |
|
|
این شعر بلند از حمید مصدق هست اما چون خیلی قشنگه ومی ارزه که بخونیش، میارمش:
در شبان غم تنهايي خويش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 10:15 توسط ساده |
|
|
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 شهریور1384ساعت 13:49 توسط ساده |
|
|
نا مهرباني ها.....دروغ ها........ و تمام بدي هاي تو تنها بهانه من شده اند براي نوشتن....... از تو نوشتن .......اما نه چون هميشه براي تو نوشتن!!!!!!!!!!! ..................... ديگه نگو آرامش را با بودن در كنار من به دست مياري........... ديگه نگو با مني....... ديگه نگو ياد من هست ونهان خانه دل تو......... ديگه نگو من هر چي خوبيه به يادت ميارم........ ديگه نگو برات مهمم.......... ديگه نگو منم كه آرومت ميكنم..... ديگه نگو آروم و قرارت منم........... .............................. ديگه حتي توي توهماتتم رد پاي صداقت را نمي بينم...... ديگه صداقت را از تو باور نمي كنم......... ديگه تو را باور نمي كنم..... تو را باور نمي كنم..... .........................
ميدوني الان چي فكر ميكنم؟؟؟؟؟؟؟ يه بار بهم گفتي كه وجود من حس بدي را بهت القا ميكنه! گفتي كه من دروغم.....فريب.........سراب...... هر چي بديه!!!!!!!!! گفتي كه منم معني واژه ترحم........... گفتي كه دستاي منو باور نمي كني......... گفتي كه منو باور نمي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يادته؟؟؟؟؟؟؟ يادته داد زدي : برو گم شو!!!! ومن........... و من به حرمت هر چي صداقته و دوستيه، موندم! سرم را انداختم پايين تا مبادا اشك من شرمنده ات كنه و موندم........ فقط گوش كردم به همه تحقيرات........... تهمت هات.......... قضاوت هاي نامنصفانه ات.......... داد زدنات................. نامهربونيات.............. سرم را انداختم پايين و گوش كردم......... اون روزا........ اون لحظات ......... تنها زماني بود كه صداقت را در كلامت حس كردم........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 0:26 توسط ساده |
|
|
مدت هاست كه بدون تو جايي نمي روم .................. تو را با خود به ساده ترين مخفيگاه هاي ممكن مي برم، تو را در شاديم مخفي مي كنم، مثل يك نامه عاشقانه در روز روشن ............................... شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماده در دنياست...... تنها كودكان آن را مي بينند، كودكان، قديسين و سگ هاي ولگرد............. و تو! تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي و بعد در همان لحظه آزادش مي كني. كاري جز اين نمي توان با آن كرد و تو مي خندي، تو در برابر شكوهي كه اهدا شده، شكوهي كه دريافت شده، مي خندي! ........................... حظ و فيض هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند.......... شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي آيد.......... من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم عشقي چنان قوي به زندگي كه حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره كند....... ................. براي از دست دادن چيزي بايد اول صاحب آن بود ما هيچ وقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي از دست نمي دهيم در اين زندگي فقط بايد آواز خواند! بايد با غبار جان هاي عاشق مان، از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته روح آواز بخوانيم................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:35 توسط ساده |
|
|
تا حالا شده دلت لك زده باشه براي اينكه خلاف جهت آب شنا كني..............اما يه حسي بهت بگه كه اين كار خيلي سخته و تو دووم نمياري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ................................................. بذار الان من بهت بگم كه اين حس دروغ ميگه! اينكه ميگه سخته، درسته، يه حقيقته كوچيكه اما اينكه ميگه دووم نمياري يه دروغه، يه دروغ بزرگ!!!!! امروز كه در ساحل دريا و در برابر اون همه موج سنگين ايستاده بودم بارها نزديك بود كه زير پام خالي شه اما نشد!!!!! وقتي ديدم بعضي موج ها نرسيده به دريا مي ميرن و بعضي ها خودشون را مي رسونن به ساحل و بعد مي ميرن! با خودم فكر كردم وقتي كه قراره بميريم اين همه رنج براي چي؟ به خاطر چي؟ ......... دنيا تا بوده همين بوده و رفته رفته نامهربون تر و سخت گيرتر ميشه اما اين ماييم كه بايد بي توجه به اون و اداهاش زندگي كنيم. اين "اونه" كه بايد با ما كنار بياد نه اينكه "ما" با اون كنار بياييم و كلي التماسش كنيم كه : كمي مهربون تر!!!!! يه درس ديگه هم ياد گرفتم: شايد بعضي غم ها كنارشون شادي نباشه اما هيچ وقت هيچ شادي بدون غم نيست! هيچ وقت نمي توني فقط شاد باشي و از ته دل بخندي! راستي ميدوني كه شاديهاي كوچيكت بهانه هاي غم هاي بزرگت هستن؟ الان هر كي اينو ميخونه با اطمينان مطلق ميگه آره! .................. اينكه ميدوني چي ميگم درست، اما عزيز شده تا به حال اين حس را تجربه كني؟( ارزو مي كنم كه اين تجربه هميشه از زندگيت دور باشه وجدا!) ...................... جاي تويي كه دنبال جايي مي گردي براي گريز، براي رهايي، براي تنهايي، سبز.............. مي شد با دريا رفت و بر نگشت................ مي شد رفت تا دورهاي دور و تنها بود............... ميشد رفت تا جايي كه تنها رنگ، رنگ آبي بود............... مي شد رفت............... مي شد برنگشت................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:34 توسط ساده |
|
|
امرزو شنيدم كه رفته اي و دلم باز شكست و تنم باز گريست و نگاهم پي ياري گم شد من چه تلخم امروز!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 23:33 توسط ساده |
|
|
سلام بابايي ميدوني چرا اينجا برات مي نويسم؟ چون اينجا را خيلي بيشتر از من مي بيني! نمي دوني چقدر از داشتنت خوشحالم.......... نمي دوني چقدر با داشتنت خوشبختم.......... چقدر زندگي تلخ تر بود اگه من تو را نداشتم، آخه نمي دوني چقدر سخته ديگران بابا داشته باشن ولي تو نه! نمي دوني چقدر سخته كسي باشه كه ديگران را "دخترم" خطاب كنه ( و براي همين هر دو باري كه سر كلاس درست بودم گريه ام گرفت!) خوشحالم كه بودنت اين حسرت تلخ را از زندگي من دور كرده........ دختر خوشبخت تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 16:10 توسط ساده |
|
|
ادما همشون دو چهره دارن و توي اين دنياي مجازي راحت ميشه باطن ادما ويا به قولي چهره واقعيشون را ديد وديدن "اين" خيلي مهم تر از ديدن ظاهر و صورت ادماست.......اصلا مگه غير از اينه كه همه ادما دوچشم و دو ابرو دارن و يه بيني ويه صورت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم سال هاست تمرين مي كنم كه ديگه"چهره" را نبينم و تلاش كنم براي ديدن اوني كه پشت اين "چهره" پنهانه!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 16:4 توسط ساده |
|
|
ديگه باورت ندارم........... اين طور پاك و صادقانه نگام نكن..... ديگه نمي تونم باور كنم تو در "حقيقت" هم ، وقتي روبروم نشسته اي، همون قدر نجيب و پاكي كه نوشته هات ادعا دارن!!!!! ديگه ايمان به خوب بودن تو و ساختن لحظه ها بر مبناي اون يه گناهه!!!!! ديگه باور پاكي تو فريب خودمه!!!!
نكنه........ نكنه تعريف ادما از "انسان" بودن تازگيا عوض شده و من پايبند به اصول قديمي،نشنيدمش؟؟؟؟؟
چطور........ چطور تونسته اي اون همه ناپاكي را در چهره اي چنين صادق ، بزرگوار ، پاك (و خلاصه همه صفت هاي خوب دنيا) پنهان كني؟؟؟؟؟ اين قدر فريب؟ اين قدر دروغ؟؟؟ .......................
الان ديگه باور مي كنم كه ادما چقدر توانمندن!!!!! فقط اين موجود دو پا مي تونه صداقت را با دروغ هم خونه كنه، پاكي را با ناپاكي، شرافت را با رذالت و ........... باز ممنون معرفت نداشته ات كه يه درس ارزشمند ديگه بهم دادي!!!!!!!!!!!! راستي برات بشمرم درسايي كه بهم دادي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هيچ وقت به هيچ كس اعتماد نكنم، صد بار امتحانشون كنم وبعد از صد بار امتحان سخت، بار صد ويكم كه خواستم اعتماد كنم با خودم بگم: نكنه همه اون صد بار را اشتباه كرده ام؟؟؟؟؟ هيچ وقت نه تنها ايمان نداشته باشم، كه حتي باور نكنم چيزي به اسم صداقت هم ميتونه وجود داشته باشه!!!!!! فراموش كنم هر چي صفت خوبه!!!! اصولا هر چي خوبيه و خوب بودن به درد قصه ها مي خوره و هيچ وقت حتي نبايد فكرش را هم بكنم كه فقط يكي از اونا مي تونه در تو هم باشه!!!!!!!!!!! به هيچ صفت خوبي، به هيچ اصلي و ارزشي اعتقاد نداشته باشم، چون همه اينا مزخرفن!!!!!.................................... همين سه تايي كه برات شمردم، براي تمام عمر من كافي هستن تا ممنون و مديونت باشم!!!!(درسته بهم ياد دادي به هيچ صفت خوبي، به هيچ اصلي و ارزشي اعتقاد نداشته باشم اما من هيچ وقت نمي تونم براي تو شاگرد خوبي باشم، هيچ وقت!!!!!!!) برو............... برو....................... هيچ وقت پيش من با "حقيقتت" برنگرد!!!!!!!!!!!!! يادت باشه كه ديگه باورت نمي كنم.............. ديگه صداقت را حتي توي صدات نمي شنوم....... ديگه پاكي را توي نگاهت نمي بينم............... ديگه مهربوني را در دستاي تو باور نمي كنم......... من و تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه......... ديگه نه............. نمي دونم از تو گله مند باشم يا از خودم؟؟؟؟؟ يادمه وقتي اولين بار ديدمت و با تو هر چي خوبي بود، را باور كردم، يكي يواشكي توي گوشم گفت: و از او بر خاك باور هايت خواهي نشست!!!!! برو................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 شهریور1384ساعت 15:45 توسط ساده |
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشنيد كه موجي رود گوشهاي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل ميسرايد كه خود در ميان غزلها بميرد گروهي برآنند كاين مرغ زيبا كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد. شب مرگ از بيم، آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چوروزي از آغوش دريا برآيد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي، آغوش وا كن كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 23:28 توسط ساده |
|
|
برای تو می نویسم که داد میزنی و منو متهم میکنی به نامهربونی و غرور! اگه اینا حرف دلته سرت را بالا کن ، توی چشام نگاه کن و بعد زمزمه کن: مغرور...... نامهربون............... چرا توی چشام نگاه نمی کنی؟ توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که من وسیله ای برای تمرین "ادبیات و انشا"ی تو نیستم........ توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که دوسم داری....... توی چشام نگاه کن و بعد ادعا کن که از من سنگدل متنفری........... تو هنوز با خودت صادق نیستی، نمیدونی من برات کیم؟ کجای زندگیتم؟ حتی یه صفت هم نمیتونی برای من پیدا کنی (ببخشین سنگدل و نامهربون و مغرور و ........ یادم نبودن!!!!!!) ولی در آخر باز هم این منم که ...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...................... من زبون و دلم یکیه اما شاید بلد نیستم به زبونی که تو بلدی، حرف بزنم! من ساده ساده هستم...... دخترک روبروی آیینه را نمیشه............ تو دخترک آیینه را باور کرده ای.......مگه نه؟ دارم پرت وپلا می نویسم.... ........................................ .................
نه! تو خوب میدونی حقیقت چیه.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 18:18 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|