تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد
به یاد خدایی که در این حوالی قدم می زند..........
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 23:0  توسط ساده | 

برای تو می نویسم...

برای تو که دلتنگی وخسته......

برای تو که بعضی وقتا حس میکنی: دیگه کم آوردی.....

برای تو که حس می کنی تنهایی..........

برای تو می نویسم....

           

صبور باش، صبور...

مطمئن باش فردایی میاد روشن، نورانی و پر از امید......

آره!

یه فردای روشن در انتظار تو هست

تویی که اونقدر بزرگواری که آرزوهات را در تاریک ترین گوشه زندگیت قایم کردی تا مبادا با دیدنشون یادت بره که باید فداشون کنی برای موندن آ رزوهای کسانی که عاشقشونی!

تویی که بار این همه درد و تنهایی را به دوش می کشی به عشق لبخند کسانی که عاشقشونی!

تویی که تک وتنها با این همه نامردی در این زمونه نامردپرور مبارزه می کنی برای شادی  کسانی که عاشقشونی!

................

 

مگه می شه اینقدر عاشق باشی ویه فردای روشن در انتظارت نباشه؟

مگه میشه اینقدر بزرگ باشی وفردایی سرشار ازعشق در انتظارت نباشه؟

یه سر بزن به سوره الرحمن...........

هل جزاء الاحسان الا الاحسان...........

آره عزیز

صبور باش........

این فردای روشن دو ر نیست....

 

و

یادت باشه

اینجا

کسی هست که برای تو دعا می کنه

برای تویی که قلبی از طلا داری!

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 22:19  توسط ساده | 

باز با این چشای غمگین زل زدی به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز من و این چشای همیشه غمگین وسرد!!!!!

ای کاش می دونستم خوشبختی کجاست تا بتونم ،به هر قیمتی، بدزدمش و بیارمش برای تو تا شاید لحظه ای، فقط لحظه ای، این چشما با شادی نگام کنن!

اصلا بیا با هم گریه کنیم:

تو برای تنهایی من و من برای بی کسی تو!

تو برای اندوم من ومن برای دل همیشه خون تو!

میدونی چیه.....

گاهی وقتا کم میارم برای اروم کردن تو، هر چند تو هیچ وقت اروم نمی شی.......

همیشه آشفته، همیشه بیتاب، همیشه سرد......

خوش به حال کسایی که تو را نمی شناسن! با خودشون میگن چقد رموفق، چقدر مهربون، چقدر بزرگوار، چقدر اروم.....

برای منی که تو را میشناسم همه اینا دروغه ...

و برا ی  تو چقدر دردناک وسخت که بخوای با این همه درد، این قد رشاد نشون بدی وشاد کنی!!!!!!!

هیچ وقت تو را نفهمیدم ونخواهم فهمید......

بعضی وقتا احساس میکنم تو با این همه سادگی چقدر سختی برای فهمیدن!!!!!

دخترک ایینه!

کاش میشد تو را شکست....

کاش میشد تو را دوباره ساخت......

کاش .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 23:2  توسط ساده | 

نمی خواستم برای تو بنویسم اما مجبورم:

برای تویی می نویسم که ادعا میکنی من بزرگم و باید بزرگی کنم!

تویی که همیشه بلدی طوری با سیاست صحبت کنی که محکوم نشی این دفعه....

 

نمی گی مگه من بزرگم؟ پس چرا یه جای بزرگ تو زندگیت نداشتم؟( آره! این فعل ماضی هست! )

اگه بزرگ بودم چرا این بزرگی واین جای بزرگ نتونست تو را  وا داره به این که صبر کنی؟ (یعنی این قدر برای خوشبختی عجله داشتی؟) و اگه اونقدر بزرگ نبودم که نتونه تو را  واداره به چند روز صبر، چطور میتونه منو واداره به گذشتن؟؟؟؟؟( اینجا حتی اگه از حساب کتابای بزرگترات، که بهانه همیشگی تو هست، استفاده کنی و یا حتی اونا برات حساب کتاب کنن،مثل همیشه!، می بینی که حق با منه)

 

گفتی کاری نکن اون بگه کو کسی که این همه ادعایش را داشتی!!!!!

جان عزیزت که اون باشه دیگه برای من شعار های قشنگ ننویس، چون از این به بعد تصمیم دارم وقتی دلم تو گوشم نجوا می کنه که داری دروغ میگی باورش کنم.

اگه بهش گفته بودی (که من هرگز باورم نمی شه) چقدر من عزیزم!!!! چرا اون اونقدر معرفت نداشت که بگه بیا یه کم صبر کنیم برای بودن عزیزت؟؟؟؟؟

........................

 می بینی؟ یا تویی که دروغ میگی ویا اونه که معرفت نداره!

 

واگه گفتی وقبول نکرد.............

واگه من هنوز بزرگم برات ..........

پس ، با حساب کتابای بزرگترات، چه پا قدم شومی داشته که نیومده عزیزت را ازت گرفت!!!!!

 

برو........

برو ...... تو راهت را از من جدا کردی......

برو وزل بزن به همای خوشبختیی که روی شونه هات نشسته!

 

اصلا میدونی چیه؟ مردم چیزایی که براشون عزیزه، قاب میگیرن ومیذارن جلوی چشمشمون، اما تو این کار را نکن. مبادا خوشبختیت را قاب بگیری و بذاری جلوی چشمت!

 

چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آروم!

چرا داد میزنی که من چشم دیدن خوشبختی تو را ندارم؟

صبر کن حرفم تموم شه....

........ اما تو این کار را نکن. مبادا خوشبختیت را قاب بگیری و بذاری جلوی چشمت! بذارش توی تمام ذهنت و تمام قلبت تا تمام لحظه هات را پرکنه و دیگه فرصتی نداشته باشی که به کسی فکر کنی که تمام ذهن و قلب اونم این سوال پر کرده:

"با من بگو چگونه توانستی یاد مرا به بادها بسپاری......"

 

برو...

برو.....

دیگه نمی تونم بنویسم....

دیگه نمی تونم بمونم......

دیگه..........

دیگه...........

 

برو وخوشبختی را منتظر نذار....

برو.......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 21:34  توسط ساده | 
میخوام فقط بنویسم................

اونقدر که خالی شم!

اونقدر که اروم شم!

ارامشی که مدونم سالها از من دوره ومن تا بخوام برسم بهش باید برم و.....

منم وحسرت این ارامش...........

خدایا منو ببخش

به خاطر همه گناهام،

به خاطر همه بدی هام،

به خاطر همه اون بدی هایی که فقط خودت دیدی، منو بیشتر  ببخش،

میدونم بد جوری ابروم پیشت رفته وبه خاطر اینم منو ببخش،

میدونم خیلی جاها خطا کردم(روم نمیشه بگم اما)منو  ببخش، 

...........

کمکم کن.

کمکم کن وقتی میرم، وقتی برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم بتونم یه نفس راحت بکشم.

کمکم کن دیگه از خودم نترسم.

کمکم کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 22:54  توسط ساده | 
خدا

مگه نمی گن تو میشنوی؟

مگه نمی گن تو نمی تونی اندوه بنده ان را ببینی؟

حالا این وسط.....

حرفای منو نمیشنوی یا منو بنده ات نمیدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی من بنده توام.تو! تو!

اره!

باز مثل همیشه زده به سرم.....

میدونی چرا برای تو مینویسم؟ آخه تو بیخودی سعی نمی کنی دل ادم را خوش کنی! موعظه نمی کنی!

میدونی ادما چه جورین؟

حرف ادم را هیچ وقت نمی فهمن اما هی به نشانه فهمیدن سرشون را تکون میدن!

موعظه میکنن که دنیا به هیچ کس وفا نداره!

حتی خیلیا برات گریه میکنن اما فقط به این دلیل که جو گرفته شون!

حرفای قشنگی تحویلت میدن که یا از کتابا یاد گرفتن یا از ادمایی که نمیدونن درد یعنی چی؟

از همه شون متنفرم و بیش از همه از خودم که ......

..................................

دلم گرفته خدای من!

مهربونترین با من!

دلم گرفته، بد جوری هم گرفته.

کاش میشد الان بزنم به خیابونا وتا صبح راه برم تا شاید ..........

خدای من!

تو میدونی من چقدر ضعیفم!

میدونی چقدر تنهام!

می ترسم!

از خودم می ترسم!

کجا میتونم از دست خودم در برم؟اصلا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه بیام در تو و تو هم یواشکی منو راه بدی؟ میشه؟

اخه بگو این وقت شب برم در خونه کی؟ در خونه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا میدونی چیه؟این موقع شب در هر غریبه ای را بزنم برام باز میکنه! حتی نمی پرسه کیم!!!!!!!!!!

ولی من دوست دارم تو رام بدی!

درت را باز کن!!!!!!!

آخه چرا باید اونی که کسی نداره......

ولی تو که با من هستی .مگه نه؟

................

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 22:43  توسط ساده | 
کی گفته ما ادما تنها نیستیم؟

تا حالا شده بتونی تنهاییت را باکسی قسمت کنی؟ آخه وقتی کسی تو نیست چطور میخواد تنهایی تو را بفهمه و بعد بشه شریکت؟

میدونی....

میدونی رنگ تنهایی ادما فرق می کنه و واسه همین  کسی کس دیگه را نمی تونه بفهمه.

ما همه تنهاییم. همه.

بین این همه ادم، روی کره ای با میلیاردها دل هیچ کس نیست که بتونه تنهاییت را پرکنه.

نمی دونم

نمی دونم چرا ما محکومیم به این همه.....

چقدر ادما خالی شدن، چقدر ادما تنها شدن....

نه!

نه!

شاید این منم که تنها شده ام.

شاید....

دیگه نمی تونم بنویسم.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 22:18  توسط ساده | 
ازم پرسیدی ارزوم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونی ""بودن یعنی "ارزویی داشتن" و "ارزو داشتن" جز با بودن مفهومی نداره!!!!!!

خودمونیم زندگی هم بد جوری ناقلا شده!

من نمیدونم ارزویی دارم یا نه؟ خواسته زیاد دارم ولی آرزو........

تا حالا حتی وقت نکرده ام این کلمه را برای خودم تعریف کنم! البته یه بار که بچه بودم نشستم همه ارزوهام را نوشتم ولی حالا که به اونا نگاه میکنم می بینم همشون یا رویا بوده ویا خواسته!!!!(می بینی؟ منم کم کم بزرگ شدم!)

نمیدونم چی بگم؟

اصلا..... همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 18:44  توسط ساده | 
یه سلام ساده

یادته اون روز که من بودم و تو، تو بودی ودوستت!

یادته دوستت بهت گفت این دختری که این قدر دوستت داره یه روزی تنهات میذاره؟ مثل دوست من که رفت وتنهام گذاشت!!!!!!

و تو هیچی نگفتی!شاید ته ته های دلت فکر کردی" آره، راست میگه ها" و چقدر زود من و تو فهمیدیم راست نمی میگفت. 

نه! نه! من فهمیدم که راست نمی گفت.اخه تو الان اونقدر سرت شلوغه واونقدر خوشبختی که وقت فکر کردن به یه مشت مزخرف را نداری.

روت را نکن اونور که مثلا من فکر کنم تو هم فهمیدی! صورت را بر نگردون که من برق خوشحالی و عشق را توی اونا نبینم. ادما لازم نیست همه چی را ببینن، باید حس کنن.

یادته بهم  میگفتی  در این روز خاص باید من باشم؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مگه میشه من نباشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای نه! اصلا نباید حرفش را میزدم!!!!

میدونی چیه؟ حالا می فهمم چرا هر وقت همچین چیزایی می گفتی، دلم یواشکی توی گوشم میگفت: باورت نشه ها! از اون گفتن بود و از من نشنیدن .......وحالا..........

برو!

برو و خوش باش!

اصلا کی گفته ادما باید خوشبختیشون با دوست کامل شه وحتی شادیشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا کی تو دلت نوشته من یه دوستم؟ باور کن اشتباه کرده!

میدونم الان چی میگی!!!!

بزرگترها خواستن وگر نه تو دلت می خواست که من باشم. بازم چرتکه بزرگترها؟

نه! نه! ببخشین، رایانه بزرگترها!!!چرتکه یه وسیله قدیمی هست وبرای ادمایی مثل من خوبه که هنوز حضور رایانه ها نتونسته وادارشون کنه از پایبندی به بعضی اصول قدیمی،مثل شاد بودنئ وخوشبخت بودن با دوست، دست بردارن.

برو ولحظه های خوشبختیت را بشمار، مبادا گمشون کنی همونطور که منو گم کردی!!!!!!!!!

برو ولحظه های خوشبختیت را بشمار، نذاریشون کنار من ها. اون موقع دیگه هیچ وقت پیداشون نمی کنی!!!!!

برو!

الان دیگه مفهوم خیلی چیزا برای من وتو عوض شده. الان دیگه حتی رنگ شادی هم برای من و تو متفاوته!

برو!

برو دیگه!

تو که داری بال بال میزنی!

روت نمی شه؟ فکر میکنی اگه من ببینم که داری با خوشحالی وعشقی که توی چشات موج میرنه، می دوی طرف اون ناراحت میشم؟

نه!

اصلا بیا! من چشام را می بندم. خوب شد؟

برو دیگه! برو!

دور از ادبه که ادم خوشبختی را منتظر بذاره، با هم بودن را منتظر بذاره(اینا بودن حساب کتابات مگه نه؟ ای وای ببخشین. حساب کتاب بزرگترات وگرنه تو که......)

هیچی نگو.

من هیچی نمی خوام بشنوم.

اصلا من روم را بر میگردونم واز این ور میرم تا دیگه مجبور نشی حتی به زور سر نوشت منو ببینی خوبه نه؟

ممنون که میگی من چقدر خوبم.ممنون!

تو از اون ور و من از این ور.....

امیدوارم پرنده کوچیک خوشبختیت همیشه باهات باشه.....

تو برای اون بمونی و اون برای تو.....

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 18:33  توسط ساده | 
سلام به کسی که هنوز نمیدونم براش کی هستم؟

سلام

بذار از قصه این آشنایی شروع کنم.

نمیدونم چی شد که کلیک کردم روی وبلاگ تو؟ آخه میدونی چیه؟ غیر از مواردی که دنبال پروژه ای هستم عادت ندارم زیاد توی وب بگردم اما اون بار.....

وقتی نوشته هات را خوندم (اخرین نوشته ات را) دلم میخواست بودی و میزدم توی گوشت !!!!!!!!

آره! تو گوش تو!خود خود تو ونه اون اطرافیان ......(هیچ صفتی براشون پیدا نمی کنم)

تو خودت زودتر از اونا رفتنت را قبول کردی واون همه حرفت د رمورد اعتقاد به خدا وتوکل فقط مشتی حرف قشنگ بود که از زبان بود ونه از دل. احساس می کردم بادی اینا را بهت بگم بگم که هنوز باور نکردی خدا هست وهنوز ......

وبالاخره به لطف خدا فرصتی دست داد تا با هم صحبت کنیم.یادته چقدر توی سر هم زدیم؟ فقط متلک وکنایه ونیش بود.....

و الان....

یادته برات چی نوشتم؟ گفتم  بیا اندیشه ها وایمانمون را با هم قسمت کنیم وبعضی وقتام دزدکی سری بزنیم به کوچه دلتنگی واونجا بشینیم روی زمین خاکی ویه دل سیر گریه کنیم و بشیم شریک غصه ها وتنهایی های هم.

اما اینکه من بخوام صاحب دل تو باشم.......

نه! ممکن نیست. من نمی خوام واصلا نمی تونم.

می فهمی نمی تونم. نمی تونم. نمی تونم.

شازده بودن بار خیلی سنگینیه ومن میدونم که زیر این بار دووم نمیارم.

حتی نمی تونم تصور هم بکنم که من بشم صاحب دل کسی. من اگه هنر کنم دل تکه تکه شده خودمو توی کوچیک ترین وتاریک ترین پستوی دنیا قایمش میکنم جایکه حتی دست خودمم بهش نرسه!!!!!!!!!!!!!!!

تو هنوز دختری را که در اینه هست نشناختی. مطمئن باش بهش یاد دادن خوشبختیش زمانیه که نه صاحب دلی باشه و نه صاحب دلی بشه.

نمیدونم دیگه چی بگم؟

من همینم که می بینی.همین قدر ساده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 18:0  توسط ساده | 
می پرسی این حرفا برای کیه؟

صاحب این نوشته ها کیه؟

این حرفا نه برای تو هست ونه برای او!!!!!

این حرفا برای خودمه برای خودم وقتی که روبروی آینه نشسته ام.

تو فقط دختری را که در اینه هست ببین نه دختری را که روبروی آن نشسته است!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 23:37  توسط ساده | 
مهربان!

ناگهان چقدر زود دیر میشود!!!!!!

امیدوارم هیچ وقت به حقیقت تلخی که پشت این جمله ساده هست نرسی.هیچ وقت نرسی!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 22:54  توسط ساده | 
نازنین!

بزرگوار!

مهربون!

اخه چطور بگم که تو نمیتونی؟ دل مهربون تو طاقت این اندوه ها را نداره. اخه مگه میشه یه اطلسی کوچیک را گذاشت جلوی طوفان وگفت:تحمل کن؟؟؟؟؟

نه! نه نازنین! این از من ساخته نیست. اصلا چطور بگم که من نمیخوام؟

چطور باید اونقدر خودخواه باشم که تو را شریک درد ورنج کنم؟ بپرس! از بزرگتزا بپرس. این کار خیلی بدیه ها!!!!!!!!

میدونی چرا میگم از بزرگترا بپرس؟ اخه اونا اونقدر تو زندگی گم شدن که دیگه این جور چیزا براشون معنایی نداره. اینا براشون وقت تلف کردنه. راستی! یه خبر خوب!!!!!!! تو هم همین روزا بزرگ میشی پس از همین حالا تمرین کن.

ولی الان که هنوز دلت مهربونه وبزرگ نشذی دعا کن که من هیچ وقت بزرگ نشم! میدونی چرا میگم حالا؟؟؟؟؟؟ آخه فردا که بزرگ شدی دیگه وقت نمیکنی جواب سلاممو بدی چه برسه به اینکه بخوای دعام کنی!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 11:30  توسط ساده | 
دلم بد جوری داغونم کرده.

انگار هم نیستم وهم هستم!!!!!!!!

چرت وپرت دارم میگم.نه؟ یه مشت حرف به درد نخور؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حق داری اینطور بگی. تا حالا تجربه کردی یه غصه واقعی را؟ نگو اره که ارزو میکنم هر چی غصه واقعیه از زندگیت ودل بهاریت دور باشه(اخه میدونی چیه؟ وقتی تو نمیتونی حس دلتنگی منو بفهمی حتما دست خزون از باغ همیشه بهار دلت دور بوده!!!!!!!!!!!)

اره!

نفس می کشم!

قلبم میزنه.

پس زنده ام اره؟

با ماشین حسابت (و اگه خیلی به روزی با رایانه ات) چرتکه انداختی ودیدی که زنده ام و در نتیجه خوشبخت؟؟؟؟؟؟؟؟

نه! نه نازنین! این جور حساب کتابام مثل همین کلمه چرتکه دیگه به درد نمی خورن.

اگه زندگی اینه پس کو اون قشنگیش که همه جا جار میزنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کو اون صداقت وسادگیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کو اون ادمای مهربونش که میان دستشون را میذارن توی دستات وبلندت میکنن وقتی که زانوی غم بغل گرفته ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس کو اون شونه ای که سر بذاری روش و زار زار ضجه بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اره! دارم داد میزنم.

داد میزنم.کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه زنده "منم" پس همه این حرفا دروغه واگه رندگی اینه پس من زنده نیستم!!!!!!! این با چرتکه ات جور در اومد نازنین؟؟؟؟؟؟؟؟

لطفا برای نمیدونم چندمین بار از امید وعشق و هزار تا مزخرف .دیگه قصه نباف!!!!!!!!!!!دیگه نمیخوام دروغ بشنوم.اصلا چرا مامانت بهت یاد نداده دروغ گفتن کار زشتیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 10:40  توسط ساده | 
دلم خیلی گرفته.

اصلا متفرم از هرچی دل واحساسه.همشون باعث دردسرن دلیل رنج بردن وبهانه دلتنگی.

الان حتی ۱۳۶۱ غروب هم نمیتونه ارومم کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 9:34  توسط ساده | 
چقدر دلم گرفته.

ادم وقتی غروب را تماشا میکنه چقد راروم میشه!!!!!!

احساس میکنم الان هزار تا غروب میخوام.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 8:5  توسط ساده | 
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که لیاقت اشکهای تو را دارد هرگز راضی به گریه تو نیست!
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 1:50  توسط ساده | 
تازگیا دنیا مهربون شده!!!!

حتی وقتی گریه میکنی و دلت شکسته انگار نه انگار!!!به هیچ جای دنیا بر نمی خوره!ادماش هم که هزار بار مهربونتر از خودش!!!!!!!!!!!

اصلا به من چه که تو دلت شکسته؟؟؟؟؟

به من چه که اونقدر غمگینی که حتی نمی تونی گریه کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که خوش خوشم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 9:8  توسط ساده | 
من سعی کردم امانتداری را حفظ کنم و عین کتاب را را بنویسم.اما بعضی جاها که کتاب زا جملات کتابی استفاده کرده بود من از جملات شکسته استفاده کردم چون این طوری به نظرم ساده تر اومد.

فقط یه خواهش: راز روباه را فراموش نکنین. یادتون باشه شما هم مسئول یه گلین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 0:45  توسط ساده | 
روباه گفت: ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو هرگز نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به انی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 1:10  توسط ساده | 
و شهریار کوچولو برگشت پیش روباه.

گفت: خدانگهدار.

روباه گفت: خدانگهدار...واما رازی که گفتم خیلی ساده هست:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشه دید. نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای انکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قد رعمری است که که به پایش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای انکه یادش بماند تکرار کرد:..به قد رعمری است که که به پایش صرف کرده ام.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 0:2  توسط ساده | 
شهریار کوچولو  یه بار دیگه به تماشای گل ها رفت و به اونا گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمونین و هنوز هیچی نیستین.

نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را.درست همون جوری هستین که روباه من بود: روباهی مثل صد هزار روباه دیگه. اونو دوست خودم کردم وحالا توی همه عالم تک هست.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلین اما خالی هستین. براتون نمیشه مرد. بحثی نیس که گل منو هم فلان رهگذر گلی میبینه مثل شماها. اما او به تنهایی از همه شما سره. چون فقط اونه که آبش دادم چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم چون فقط اونه که با تجیر براش حفاظ درست کردم. چون فقط اونه که حشراتش را کشتم(جز دو سه تایی که می بایست براش پروانه میشدن) چون فقط اونه که پای گله گزاریها یا خودنماییها وحتی گاهی بغ کردن وهیچی نگفتناش نشسته ام چون که او گل من هست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 0:48  توسط ساده | 
دلم بد جوری گرفته.

چقدر شکست برای کسایی که بهش عادت ندارن سخته!!!!!همیشه یاد گرفته بودم برنده باشم اما الان باید با دومین شکست کنار بیام واین خیلی سخته خیلی سخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 22:21  توسط ساده | 
لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی تونم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودته. من که بدت را نمی خواستم خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طوره.

شهریار کوچولو گفت: اخه اشکت داره سرازیر میشه.

روباه گفت: همین طوره.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا به خاطر رنگ گندم

بعد گفت: برو یه بار دیگه گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو توی عالم تک هست. برگشتنی با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه یه رازی بهت میگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 0:40  توسط ساده | 
روباه گفت: اینم از اون چیزایی که پاک از خاطرها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها وفلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کنه. مثلا شکارچی های ما بین خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنجشنبه ها با دخترای ده میرن رقص. پس پنجشنبه ها بره کشان منه.برای خودم گردش کنان میرم تا دم موستان. حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتن رقص همه روزها شبیه هم میشد و من بیچاره هم دیگه فرصت وفراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 12:36  توسط ساده | 
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یه خورده دورتر از من میگیری این جوری میون  علف ها میشینی. من زیر چشمی نگات میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگی. چون سرچشمه همه سوتفاهم ها زیر سر "زبان" هست. عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشینی.

فردای ان روز دوباره شهریار کوچولو اومد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی.اگه مثلا سر ساعت ۴ بعد از ظهر بیای ما از ساعت ۳ تو دلم قند اب میشه و هر چه ساعت جلوتر بره بیش تر احساس شادی وخوشبختی میکنم.ساعت ۴ که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدر خوشبختی را می فهمم!!!!! اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا باید بدونم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت اماده کنم؟....هر چیزی برای خودش رسم ورسومی داره.

شهریار کوچولو : رسم ورسوم یعنی چی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 12:26  توسط ساده | 
روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت میخواد منو اهلی کن۱

شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواد اما وقت چندانی ندارم.باید برم دوستایی پیدا کنم واز کلی چیزا سر در آرم.

روباه گفت: ادما فقط از چیزیایی که اهلی می کنن میتونن سر در ارن. ادما دیگه برای سر در اوردن از چیزها وقت ندارن.همه چیز را همین طور حاضر و اماده از دکان ها میخرن اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ادم ها موندن بی دوست. تو اگه دوست میخوای خب منو اهلی کن.

شهریار کوچولو پرسید : خب راهش چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 12:17  توسط ساده | 
اما پی حرفش را گرفت وگفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار میکنم. ادمام منو.همه مرغ ها عین همن.همه ادما عین همن.این وضع یه خورده خلقم را تنگ میکنه اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.

صدای پای دیگرون منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قایم شم اما صدای پای تو مثل نغمه ای منو از    لانه ام میکشه بیرون. تازه! نگاه کن اونجا اون گندم زار را میبینی؟ واسه من که نون نمی خورم گندم چیز بی فایده ایه ودر نتیجه گندم زار هم منو به یاد چیزی نمیندازه.

اسباب تاسفه اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه!گندم که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه وصدای باد را هم که توی گندم زار میپیچه دوست خواهم داشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 12:7  توسط ساده | 
روباه گفت:چیزیه که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت :معلومه!تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه دیگه.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.منم برای تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه اما اگه منو اهلی میکردی هر دو تامون به هم احتیاج پیدا می کردیم. تو برای من بین همه عالم موجود یگانه ای میشی منم برای تو.

شهریار کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که گمانم منو اهلی کرده.

روباه گفت: بعید نیست.رو این کره زمین هزار جور چیز میشه دید.

شهریار کوچولو گفت: اوه نه! اون روی کره زمین نیست.

روباه که انگاری حسابی حیرت کرده بود گفت:رو یه سیاره دیگه اس؟

- آره.

ـ تو اون سیاره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشره. مرغ وماکیان چطور؟

- نه.

روباه آه کشان گفت:همیشه خدا یه پای بساط لنگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 11:58  توسط ساده | 
ان وقت بود که سر وکله روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید با وجود این با ادب تمام گفت سلام.

صدا گفت من اینجام زیر درخت سیب....

شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟عجب خوشگلی!

روباه گفت: یه روباهم من!

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن.نمیدونی چقدر دلم گرفته....

روباه گفت:نمیتونم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردن اخه.

شهریار کوچولو اهی کشید وگفت: معذرت میخوام.اما فکری کرد وپرسید اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: پی ادما می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: ادما تفنگ دارن وشکار می کنن.اینش اسباب دلخوریه اما مرغ وماکیان هم پرورش میدن و خیرشون فقط همینه! تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:نه! پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 11:42  توسط ساده | 
این کتاب نوشته انتوان دو سن تگزوپری وترجمه اقای احمد شاملو هست و انتشارات نگاه هم این کتاب را چاپ کرده.من بخش ۲۱این کتاب را براتون می نویسم.البته در بخش های کوچیک تا هم حوصله تون سر نره وهم فرصت داشته باشین خوب روشون فکر کنین.

و اما.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 11:22  توسط ساده | 
کتاب شازده کوچولو را خوندین؟ توصیه میکنم همن فردا بگیریدش وبخونیدش.محشره.

منم سعی میکنم در اولین فرصت به خاطر یه دوست خیلی عزیز(اسمشون را نمی نویسم چون خودشون میدونن منظورم کیه!) بخشایی از این کتاب را مخصوصا بخش مربوط به روباه را اینجابنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 22:29  توسط ساده | 
چقدر بده که ادم بین کسانی باشه که همرنگشون نیست . جاییکه بده صرفا به خاطر اینکه متفاوته!!!!! عجب دنیایی هست.نه! بهتره بگم عجب دنیایی ساختیم.دنیایی که بد بودن به دلیل متفاوت بودنه. به دلیل اینکه تو با حساب "دو دو تا مثل ما"ی اونا نمی خونی!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 20:59  توسط ساده | 
بازم یه سلام ساده

این روزا عادت کردم ۷صبح بشینم پای نت و۷:۳۰عصر بلند شم وبا خواهرزاده ام برم پارک.ایشون بازی کنه ومنم کتاب بخونم!از اونجا هم که بر میگردم افکارم را می نویسم وبعد دوباره کتاب میخونم تا ۲ نیمه شب.البته با همراهی شبکه پیام رادیو!!!!

تصمیم دارم از این به بعد افکارم را به جای نوشتن روی کاغذ اینجا بنویسم واین بشه عادت جدید!!!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 19:28  توسط ساده | 
بازم سلام

یه سلام ساده

دوستانی که مایلن من ادرس وبلاگشون را اینجا بذارم لطفا بهم بگن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 14:19  توسط ساده | 
یه سلام ساده به همه عزیزانی که لطف کردن وبرام نوشتن. مخصوصا اقای علا وعسل عزیزم. امیدوارم بتونیم به همدیگه کمک کنیم درست ببینیم ودرست فکر کنیم.من که بدجوری به کمک ودعاتون نیاز دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 14:16  توسط ساده | 
بعضی وقتا حس میکنم این زندگی نیست که سخت میگیره! ماییم که زیاده طلبیم خودخواهیم و.... واقعا اگه کمی یاد بگیریم منصف باشیم ومنصفانه هم قضاوت کنیم میبینیم که این ماییم که یه جاهایی زندگی را برای خودمون و شاید یه جاهایی هم برای دیگران سخت کرده ایم.اما چرا؟  
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 14:9  توسط ساده | 
چقدر دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده و برای دوستی که نوشتن این وبلاگ باعث شد پیداش کنم.

هر جا هست براش ارزوی موفقیت دارم و امیدوارم به این قولش پایبند باشه:

" امروز را به فال نیک خواهم گرفت"

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 23:29  توسط ساده |