![]() |
![]() |
|
| يا من هو علي كل شي ء شهيد |
|
سلام امروز میخوام در مورد ID خودم ودر واقع عنوان این وبلاگ صحبت کنم: ساده به نظر من نگاه واندیشه ماست که تعیین می کنه چه چیزی ساده هست وچه چیزی نیست. یاد شعری از حافظ افتادم که میگه: " گفت آسان گیر کارها بر خود کز روی طبع سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش" واقعا الان وتوی این دهکده جهانی میشه مصادیقی برای این کلمه پیدا کرد؟ ایا اصلا عنوان این وبلاگ میتونه حقیقت داشته باشه؟ اگه اره، تا کجا؟ اگه هم نه، کی این وسط مقصره؟ اصلا ساده یعنی چی؟ من فکر میکنم هیچ چیز در قرن 20نمیتونه و نباید ساده باشه. حتی یه گل کوچیک هم نمیتونه ساده باشه. اگه ساده باشه که دیگه باعث نمیشه ما فکر کنیم!پشت هر تصویر ومفهوم ساده ای دنیایی از معنی وجود داره. معانی که پیدا کردنشون کار هر کسی نیست. قصه اون اقا را شنیدین که 7 جفت کفش آهنی و 7 عصای آهنی داشت ومرشدش بهش گفته بود باید اونقدر با اینا راه بری که همه این7 جفت کفش آهنی و 7 عصای آهنی ساییده بشن واون نقطه ای که این اتفاق می افته جاییکه تو میتونی پاسخت را پیدا کنی. فکر کنم برای پیدا کردن سادگی ما هم یه جورایی 7 جفت کفش آهنی و 7 عصای آهنی نیاز داریم. حرف زیاده وفرصت کم. خوشحال میشم حرفاتون را بخونم. یه دنیا سادگی براتون ارزو دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 0:34 توسط ساده |
|
|
ممنون میشم به دتوستانتونم وبلاگم را معرفی کنین.میخوام نظر همه را بدونم.میخوام ببینم همسن وسالام چطور فکر می کنن ومعیارهاشون چیه؟ میدونین که هر ساختنی نیازمند آگاهیه ومنی که میخوام یه اینده روشن وشایسته یک "انسان" برای خودم بسازم باید بتونم یه عالمه "درست" و"غلط" (به رنگ این کلمات هم توجه کنین)را برای خودم تعریف کنم، البته نه بر مبنای خواست ونظر خودم بلکه بر مبنای اصول، اصولی که شاید یه جاهایی تاییدم نکنه اما من میخوام این ویژگیم را تقویت کنم که بر مبنای اصول واونچه که همه درست میدونن رفتار کنم ونه صرفا بر مبنای خواسته ها ومیل خودم(البته من یه جاهایی میزنم به خاکی، چون عاشق ماجراجویی وکسب تجربه های جدید هستم) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 0:32 توسط ساده |
|
|
دلم میخواد در مورد عشق صحبت کنم چون این واژه برام خیلی روشن نیست. واقعا عشق یعنی چی؟ نمیدونم شمام دیده بودین کارتهایی را که روشون می نوشتن عشق یعنی علاقه شدید قلبها؟ ایا واقعا حقیقت عشق همینه؟ واقعا باید عشق یه رابطه دو طرفه باشه؟ اصلا عشق را با چی باید سنجید؟ عاشقی را چطور باید تعریف کرد؟ مشکل من در تعریف این کلمه گستردگی اونه: ادم میتونه عاشق هر چیزی وهر کسی باشه؛ ادم میتونه حتی عاشق گلدون گلی باشه که گلش را خودش کاشته؛ حتی ادمای خیلی بد هم عاشق می شن؛ ادما میتونن عاشق ادمای خیلی بدم باشن؛ و...... مهمترین مشکل من در تعریف این کلمه زمانیه که میخوام عشق حقیقی را تعریف کنم: چرا ماها عاشق خدا نیستیم؟ اصلا خدا را چطور شناخته ایم که نخواستیم ویا نتونستیم عاشقش باشیم؟؟؟؟؟؟؟ یه مثال ساده بزنم: تا حالا شده با کسی قرار بذارین که خیلی دوسش دارین؟ چند روز قبل از قرار که هیجان زده این؛ چند ساعت هم قبل از قرار اروم ندارین وهر چی به ساعتش نزدیک میشین قلبتون تندتر میزنه. پس چرا هیچ وقت صدای اذان را نمی شنویم؛ چرا هیچ وقت برای صحبت با خدا بی قرار نشده ایم؟ چرا........ این چراها و این بحث خیلی وقته که ذهن منو مشغول کردن. نمیدونم نظر شما در این مورد چیه؟ اما خوشحال میشم بهم کمک کنین تا بتونم به جواب سوالام برسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 12:0 توسط ساده |
|
|
سلام من اصولا زیاد چت نمیکنم اما چند روز پیش کاملا اتفاقی دوستی رادیدم که متفاوت بودن وبه خاطر عقاید جالبی که داشتن بیشتر با هم بحث کردیم. تا اینکه یه بار گفتن "میترسم این چت کردن عادت بشه".این جمله از سه نظر برام جالب بود:
به نظر من عادت چیزیه که حتی خوبش هم بده( "عادت" قدرت عجیبی داره. ایا عزیزی را داشتین که فکر می کردین بدون اون نمی تونین زندگی کنین و الان از دست داده باشینش؟ اون شخص الان نیست اما شما زنده این وحتی بعضی وقتا خنده شادتون تا اسمون میرسه. می بینین ادم حتی به مرگ عزیزش هم عادت میکنه. البته شایدم از نظر خیلیا این خوب باشه.چون در غیر این صورت زندگی یه جور دیگه ادامه پیدا میکنه و شاید حتی یه جور دیگه معنا پیدا کنه. بحث در این مورد خیلی گسترده اس.منم فقط به همین تکه هایی که در جواب مورد اول نوشتم اکتفا میکنم. خوشحال میشم تعاریف شما را هم از این کلمه بدونم، از معجزه های این کلمه واز رازهای این کلمه. در ضمن از دوست عزیزم که یه جمله به ظاهر ساده ومعمولی گفتن اما باعث شدن من ساعتها فکر کنم، ممنونم. به عادتاتون فکرکنین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 0:12 توسط ساده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 0:59 توسط ساده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 0:49 توسط ساده |
|
|
راه نرفته..... نمیدونم مطلبی را که در مورد "جور دیگر باید دید" نوشته بودم خوندین یا نه؟ یه جورایی این حرفایی هم که میخوام بنویسم شبیه هموناست. یه بخش این عنوان اینه: ماها چقدر جسارت اینو داریم که وقتی مشکلی پیش میاد یا مشکلی پیش میاریم، وقتی حرف کسی را نمی فهمیم، وقتی کسی را می یابیم ولی درنمی یابیم به جای اینکه بر طبق قانونهای ثابت وتغییرناپذیرمون رفتار کنیم بخوایم که بسازیم به جای اینکه ویران کنیم؟ بخش دیگه اش اینه: تا حالا شده شجاعت اینو داشته باشین که برگردین ونگاهی به عقب بندازین. خیلیامون جرات اینو ندارم چون تنها چیزی که برامون می مونه حسرت هست وتاسف!!!! ایا میتونم برگردیم، نگاه کنیم، اندیشه کنیم وبا شجاعت قدم بذاریم در راههای نرفته؟ مصداقها این عنوان زیاده اما من فقط همین دو تا را عنوان می کنم. چون میخوام بیشتر وبیشتر تمرین کنم قدم گذاشتن تو راهایی که تا حالا ندیدمشون، نخواستم ببینمشون، اراده نکردم قدم بذارم توشون ویا نتونستم ببینمشون! امیدوارم همه کسایی که میخوان از همین الان شروع کنن به رفتن، یه مقصد آبی در انتظارشون باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 0:39 توسط ساده |
|
|
1361 ساده!!!!!!!!!!!!! حتما تعجب می کنین. نه؟؟؟؟؟؟؟؟ قطعا تا حالا شنیدین که بعضی ها سکه های مهریه شون را بر حسب تاریخ تولدشون انتخاب می کنن. یه بار که همچین چیزی را شنیدم یاد IDخودم افتادم.راستی اگه من بخوام 1361چیز ساده را مهریه بگیرم چیا را میتونم عنوان کنم، اگه بخوام 1361چیز ساده را مهریه بدم چیا را میتونم بدم؟ اگه فرصت دارین یه لحظه به این مساله فکرکنین که چه تفاوتهایی بین این دو حالت وجود خواهد داشت؟ فکر کردین؟؟؟؟؟؟؟ میدونین من به چه نتیجه ای رسیدم؟ اول اینکه حتی 01/0این رقم هم نمیشه ساده پیدا کرد!!!!!!!!!!! دوم اینکه تنها چیزی که من میتونم بدم ویا بخوام فقط وفقط یه عشق ساده هست. با ارزوی یه عشق ساده برای همه دلای ساده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 0:37 توسط ساده |
|
|
میخوام یه قصه ساده دیگه براتون تعریف کنم؛ قصه دوستی یه شاپرک با یه مرغ عشق! زیر گنبد کبود یه مرغ عشق بود که زندونی یه قفس طلایی بود وبرای همین غم تو چشاش وپاییز توی دلش لونه کرده بود. همه ارزوهای این پرنده خلاصه میشد تو پر کشیدن از اون قفس. یه روزی نگاه یه شاپرک گره میخوره به نگاه غمگین این زندونی. دلش می سوزه. پر میکشه ومیره بالای درختی که کنار قفسه .وقتی غم را توی نگاه پرنده می بینه پر میزنه ومیشینه کنارش.گوش میده به قصه غصه های مرغ عشق وبهش میگه بیا باهم پرواز کنیم وبریم تا ابرا. دل مرغ عشق بهاری میشه اما وقتی یادش میافته که اسیر قفسه چشاش بارونی میشه. شاپرک که اشک را تو چشای مرغ عشق می بینه تصمیم میگیره برای همیشه بمونه پیش مرغ عشق واونو توی قفس تنها نذاره. شاپرک میمونه پیش مرغ عشق وتوی دوستی کم نمیذاره. روزها میگذرن ودیگه قفس رنگ تنهایی نداره. تا اینکه برف میاد وشاپرک قصه ما توی سرما یخ میزنه ومیره. وقتی شاپرک می میره مرغ عشق خیره میشه به اسمون وبه ابراش واز غصه شاپرکش دق می کنه ومی میره. وقتی این ترانه(از کاست هر جا باشن دوست دارم اقای راما) را شنیدم توی ذهنم دنبال نمونه هایی از همین دوستیا در دنیای واقعی گشتم، اما دریغ از یک نمونه!!!!!!!!!!! واقعا ما جسارت اینو داریم که یه دوست شاپرکی باشیم ویا اونقدر خوشبختیم که یه دوست شاپرکی داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با ارزوی یه دوستی شاپرکی ویه دوست شاپرکی برای همه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 خرداد1384ساعت 0:36 توسط ساده |
|
|
هرسحرخانه پرمی شدازبوی اطلسی ها،بوی یاس پرزبویسیب می گشت ایوان هرسحرمیزبان ملایک بود یاکه نه! مهمان مهتاب بعدهررازونیاز،آری آن صدای آشنا بازجارومی کشیدهرچه رخوت،هرچه زردی را ازلب ایوان می دیدم،وی ارام آب می داداطلسی هارا باپشتی بشکسته ازغم ایام نازمیکردشاخه های اقاقی را گویی شهزاده زیبای عشق خفته بودپشت آن قدرزیبایی می گفتم بادل خویش: مادرازتبارآسمان هاست. وقت دلتنگی من،عصرجمعه، می نشست پشت انبوهی لباس سویش آرام می خزیدم می نشستم لب حوض وبازقصه می گفت: قصه شاه وگدا،ازپری ها ازعشق قصه هامی گفت. درمیان قصه هاشادمی رقصیدم می رهیدم زین همزادخویش: ترس فصل، ترس ان روزکه بخوابددم در آن شترمرگ! لیک آن روزرسید: آن روزکه گفتم بادل خویش: مادرازتبارآسمان هابود. آری! غاقبت باریدباران مرگ همه جاپرشدازآن واژه شوم "سرطان" یابه قول مادرک پروانه وارمردن! ... بازعصرجمعه است. لیک دیگرکسی کنارحوض نیست تشت مسی پرشده ازرخت ولباس تنهایک صداپیچیده درایوان: صدای بادبرگریزان چونکه مادر ... آه،اوماه پیش... مادرعاشق اطلس ها بودوپرستوها وازاوتنهایک یادگاربرجاماند: تنهااطلسی ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:43 توسط ساده |
|
|
می خواهم چومجنون دیوانه بمیرم، به شوق بودن برکوه غم تیشه زنمچو فرهادوآنگاه عاشق بمیرم! دگربازندگی نخواهم ساخت. نخواهم سوخت. اما پروانه می مانم. نمی خواهم بعدمرگم دریادهانباشم. نباشدهیچ اشکی برمزارم نباشدغم بودونبودم نباشددعایی رفتنم را اینگونه مردن رانمی خواهم رفتنم رامی پرستم اما "زنده" می خواهم بمیرم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:42 توسط ساده |
|
|
هرگزنگفت بامن ساده من ازکجاآمده بود به کجاره می سپرد؟ لیک آموخت به من "زندگی پرشی دارداندازه عشق" وسعتی چون مرگ زندگی حجمی دارداندازه یک سیب سیبی سبز ساده آموخت به من ساده گشتن،ساده بودن،ساده ماندن و ساده مردن. ایمان داشت "چشم هارابایدشست جوردیگربایددید" لیک بارها،بارها گفت بامن بایدکه باورکرد این نگاه دیگررا بایدپاس داشت نگاه دیگری را ساده آرزومی کرد مرگی سبزرا ساده رخت بستن را گفتم: ساده! ساده دوستت دارم. خندیدوگفت: دل مبندبریک مسافر درباورم نگنجید. گریه کردم، فریاد، التماس. لیک عاقبت یک روز ساده،ساده گم گشت درغبارجاده ساده ای به نام ساده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:40 توسط ساده |
|
|
سرکلاس درس معلم گفت: "ن"تک واژمنفی ساز. تنهاهمین دیگرهیچ نگفت. امامن میدانم این تک واژ رازهاباخوددارد ورازاو: هرچه تقدیرامروزماست. شایدامروزمن وتو اهل بهشت بودیم اگرانروز ابلیس نمی گفت:"نه" نمی کنم. من سجده برانسان نمی کنم. شاید اگر آنروز ادم وحوا ابلیس رابه ایمان می گفتند"نه" من وتو،امروز، حکایت دیگرداشتیم. شایدامروز من وتوایمانی دگرداشتیم اگرآنروز ملجم می گفت:"نه" نمی کنم. شایدامروزباران بیشترمی بارید اگر دست آمده به نیاز پاسخ نمی شنید"نه" این تک واژ قصه هابیش دارد لیک بگذار قصه آخرهم بگویم: شایددرلحد فرشته ام بامن مهربان ترمی بوداگر این روزها هم درنهان وهم درآشکارخویش فریاد میکردم "من" بنده خدایم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:39 توسط ساده |
|
|
چند وقته پیش داشتم وبلاگ اندیشه های یک مرد را می خوندم. حرفای قشنگی داشت، حرفایی که عمل به اونا حس متفاوتی بهمون میده. اما حتی شنیدن این حرفا نیاز به این داره که این شعر سهراب را باور کنیم که "چشمها را باید شست. جور دیگر باید دید." ولی حتی این شعرم زمانی ارزش خواهد داشت که ما یاد بگیریم به این نگاه متفاوت احترام بذاریم. نمیگم قبولش کنیم. نه! اما باید بهش احترام بذاریم تا بتونیم بهش فکر کنیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:24 توسط ساده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی حرفایی که اینجا نوشته شدن فقط "سادگی" را ببین؛ نه "عاشقی"
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشام بسیار عزیزم نجلا(استاد بزرگوار من) اوای کرک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
اميررضا رودابه ارشام دردونه حسام اندیشه های یک مرد ایرانی راه نرفته تبیان سوسن اواي كرك دلاور بن سعيد |
|
RSS
|