تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینک هزار بار ، رها کرده بودمت
زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت
هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیکن هزار جامه بر اندام او کنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کنی و مرا رام او کنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او کنی
تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 12:18  توسط ساده | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 1:21  توسط ساده | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:24  توسط ساده | 

مرا تنها گذاشت...

اما مهربانم،

اگر دیدی هر روز این دعا را بر من کرد و آمینش چنان محکم و بلند بود که تا آسمانت، تا تو؛ رسید...

هرگز تنهایش مگذار.

اگر دیدی هر روز این دعا را بر من کرد و آمینش چنان محکم و بلند بود که تا آسمانت، تا تو؛ رسید...

اگر به حرمت او این دعا را در حقم مستجاب نمودی؛ هر چند بر من جفا کرد؛....

دلش را از جفاهای روزگار به تو میسپارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:10  توسط ساده | 
حق داری الان بارها و بارها، خیلی تلخ زمزمه کنی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23:38  توسط ساده | 

گویند خوشبختی مثل یک پروانه ست . وقتی دنبالش میدوی پرواز می کند. اما وقتی بایستی می آید و روی سرت می نشیند ... هزاران پروانه برایت آرزو دارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:43  توسط ساده | 

آقای من

مبارک میلاد شماست و قلب من هم چون هزاران قلب دیگر سائل درگاه لطف و کرم شما.

میدانم من آنی که باید باشم نیستم؛

اما یقین دارم شما همانقدر؛بیشتر؛ بزرگوارید که میگویند.

کم ما و کرم شما...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23:21  توسط ساده | 

..................

خیلی وقت سایتو بر سر ندارم

چشم به در دارم ولی ازت خبر ندارم

خیلی وقت زیر رگبار محبت

پای رفتن دارم ولی همسفرندارم

توبرام همه کسی توبرام همنفسی

نمیدونم که چرا تو به من نمیرسی

جای امن بودنم گرمی آغوش توست

دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست

کی به تو گفته دیگه تو رو نمیخوام

با دلی عاشق به دنبالت نمیام

کی به تو گفته دیگه دوست ندارم

گل بوسه بر سر راهت نمیکارم

به من بگو کدوم صدا باتو هنوز عاشقانه میخونه

کدوم دل درد آشنامثل دل من به پات میمونه

شبهای من بدون تو یه آسمون بی ستاره هست

بودن تو برای من مثل تولدی دوباره هست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23:15  توسط ساده | 

تو نیک صبر از من میتوانی....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:51  توسط ساده | 
آرزویی جز تو در سر ندارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 23:32  توسط ساده | 
باز هم برای تو...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 21:36  توسط ساده | 

به پاس هدیه امشبت...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 18:54  توسط ساده | 
برای شروع صبحی عاشقانه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 10:52  توسط ساده | 

ان وقت بود که سر وکله روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید با وجود این با ادب تمام گفت سلام.

صدا گفت من اینجام زیر درخت سیب....

شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟عجب خوشگلی!

روباه گفت: یه روباهم من!

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن.نمیدونی چقدر دلم گرفته....

روباه گفت:نمیتونم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردن اخه.

شهریار کوچولو اهی کشید وگفت: معذرت میخوام.اما فکری کرد وپرسید اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت: پی ادما می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: ادما تفنگ دارن وشکار می کنن.اینش اسباب دلخوریه اما مرغ وماکیان هم پرورش میدن و خیرشون فقط همینه! تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:نه! پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت:چیزیه که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.

- ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت :معلومه!تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه دیگه.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.منم برای تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه اما اگه منو اهلی میکردی هر دو تامون به هم احتیاج پیدا می کردیم. تو برای من بین همه عالم موجود یگانه ای میشی منم برای تو.

شهریار کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که گمانم منو اهلی کرده.

روباه گفت: بعید نیست.رو این کره زمین هزار جور چیز میشه دید.

شهریار کوچولو گفت: اوه نه! اون روی کره زمین نیست.

روباه که انگاری حسابی حیرت کرده بود گفت:رو یه سیاره دیگه اس؟

- آره.

ـ تو اون سیاره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشره. مرغ وماکیان چطور؟

- نه.

روباه آه کشان گفت:همیشه خدا یه پای بساط لنگه! اما پی حرفش را گرفت وگفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار میکنم. ادمام منو.همه مرغ ها عین همن.همه ادما عین همن.این وضع یه خورده خلقم را تنگ میکنه اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغون کرده باشی. اون وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.

صدای پای دیگرون منو وادار میکنه تو هفت تا سوراخ قایم شم اما صدای پای تو مثل نغمه ای منو از    لانه ام میکشه بیرون. تازه! نگاه کن اونجا اون گندم زار را میبینی؟ واسه من که نون نمی خورم گندم چیز بی فایده ایه ودر نتیجه گندم زار هم منو به یاد چیزی نمیندازه.

اسباب تاسفه اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه!گندم که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه وصدای باد را هم که توی گندم زار میپیچه دوست خواهم داشت.... روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. اون وقت گفت: اگه دلت میخواد منو اهلی کن۱

شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواد اما وقت چندانی ندارم.باید برم دوستایی پیدا کنم واز کلی چیزا سر در آرم.

روباه گفت: ادما فقط از چیزیایی که اهلی می کنن میتونن سر در ارن. ادما دیگه برای سر در اوردن از چیزها وقت ندارن.همه چیز را همین طور حاضر و اماده از دکان ها میخرن اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ادم ها موندن بی دوست. تو اگه دوست میخوای خب منو اهلی کن.

شهریار کوچولو پرسید : خب راهش چیه؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یه خورده دورتر از من میگیری این جوری میون  علف ها میشینی. من زیر چشمی نگات میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگی. چون سرچشمه همه سوتفاهم ها زیر سر "زبان" هست. عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشینی.

فردای ان روز دوباره شهریار کوچولو اومد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی.اگه مثلا سر ساعت ۴ بعد از ظهر بیای ما از ساعت ۳ تو دلم قند اب میشه و هر چه ساعت جلوتر بره بیش تر احساس شادی وخوشبختی میکنم.ساعت ۴ که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن. اون وقته که قدر خوشبختی را می فهمم!!!!! اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا باید بدونم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت اماده کنم؟....هر چیزی برای خودش رسم ورسومی داره.

شهریار کوچولو : رسم ورسوم یعنی چی؟

روباه گفت: اینم از اون چیزایی که پاک از خاطرها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها وفلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کنه. مثلا شکارچی های ما بین خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنجشنبه ها با دخترای ده میرن رقص. پس پنجشنبه ها بره کشان منه.برای خودم گردش کنان میرم تا دم موستان. حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتن رقص همه روزها شبیه هم میشد و من بیچاره هم دیگه فرصت وفراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی تونم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودته. من که بدت را نمی خواستم خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طوره.

شهریار کوچولو گفت: اخه اشکت داره سرازیر میشه.

روباه گفت: همین طوره.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا به خاطر رنگ گندم

بعد گفت: برو یه بار دیگه گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو توی عالم تک هست. برگشتنی با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه یه رازی بهت میگم.

شهریار کوچولو  یه بار دیگه به تماشای گل ها رفت و به اونا گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمونین و هنوز هیچی نیستین.

نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را.درست همون جوری هستین که روباه من بود: روباهی مثل صد هزار روباه دیگه. اونو دوست خودم کردم وحالا توی همه عالم تک هست.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که : خوشگلین اما خالی هستین. براتون نمیشه مرد. بحثی نیس که گل منو هم فلان رهگذر گلی میبینه مثل شماها. اما او به تنهایی از همه شما سره. چون فقط اونه که آبش دادم چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم چون فقط اونه که با تجیر براش حفاظ درست کردم. چون فقط اونه که حشراتش را کشتم(جز دو سه تایی که می بایست براش پروانه میشدن) چون فقط اونه که پای گله گزاریها یا خودنماییها وحتی گاهی بغ کردن وهیچی نگفتناش نشسته ام چون که او گل من هست.

و شهریار کوچولو برگشت پیش روباه.

گفت: خدانگهدار.

روباه گفت: خدانگهدار...واما رازی که گفتم خیلی ساده هست:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمیشه دید. نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای انکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد وگوهر را چشم سر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قد رعمری است که که به پایش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای انکه یادش بماند تکرار کرد:..به قد رعمری است که که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو هرگز نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به انی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 1:24  توسط ساده | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 17:25  توسط ساده | 

برای تو که عزیز نازنین منی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 0:19  توسط ساده | 
عشق‌، هدیه‌ است‌...
جان‌دارُ مجسّم‌!
حادث‌ می‌شودُ
تحمیلش‌ نمی‌توان‌ کرد.
قلب‌ را لب‌ْریز می‌کند.
با عقل‌ فهمیده‌ نمی‌شودُ
به‌ چنگ‌ نمی‌آید.
مقدّری‌ست‌ که‌ همه‌ چیز را
دگرگون‌ می‌سازد.

عشق‌، هدیه‌ است‌...
تُردترین‌ُ گران‌مندترین‌ِ هَر زنده‌گی‌.
دوست‌ داشتن‌ُ
دوست‌ داشته‌ شُدن‌
وَ از نو شناختن‌ِ هر روز.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 18:37  توسط ساده | 

عمرمان‌ را با هم‌ قسمت‌ می‌کنیم‌،
توان‌ُ فضای‌ زنده‌گی‌مان‌ را،
چرا که‌ عاشق‌ِ یک‌دیگریم‌!

بارِ حیات‌ را به‌ دوش‌ می‌کشیم‌،
در کنارِ هم‌ ایستاده‌ایم‌ُ
در یک‌ مسیر گام‌ می‌زنیم‌،
چرا که‌ عاشق‌ِ یک‌دیگریم‌!

زمان‌ِ با هم‌ بودنمان‌ باارزش‌ است‌،
سنگینی‌ها سبُک‌ می‌شوند،
زنده‌گی‌مان‌ خوب‌ است‌،
چرا که‌ عاشق‌ِ یک‌دیگریم‌!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:18  توسط ساده | 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

هر جا که پا می ذارم تورواونجا می بینم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 18:38  توسط ساده | 

خسته و در به در شهر غمم

روزم از هر چی شبه سياهتره

زندگی زندون سرد کينه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

مهربانم

مهربانم

مهربانم

این چه بازیست؟

این چه بازیست....

با من چه میکنی؟

در پیشانی ام برایم چه نوشته ای؟

من کم آورده ام!

میبینی که!

از پا نشسته ام!

دیگر هیچ شوقی برای بودن وماندن ندارم!

طاقت بیش از این شکستن را ندارم!

بارها شکستنم را دیده ای

و نیک میدانی که هنوز تکه های بسیاری را پیدا نکرده ام!

کفر نمی گویم؛

میدانم بر من بسیار منت داشته ای؛

اما خسته ام...

به تو پناه آورده ام...

از خویشتن به تو پناه آورده ام...

تلخی هایم را؛

کفری اگر گفته ام؛

اگر ناشکر بوده ام؛

این همه را به "انسان" بودنم ببخش

که بنده هایت؛ من؛ زود خسته میشوند و کم می آورند!

بیش از این راضی به سوختنم نباش

میدانم در آزمون بندگیت هم مردودم

اما باز تو مهربان من باش

مهربان من باش و از من بگذر.

از من راضی باش.

از من راضی باش.

و

مرا به سوی خویش بخوان!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:31  توسط ساده |