تبليغاتX
ساده
يا من هو علي كل شي ء شهيد
یا من هو علی کل شی شهید

یا من هو علی کل شی شهید

یا من هو علی کل شی شهید

یا من هو علی کل شی شهید

یا من هو علی کل شی شهید

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 22:49  توسط ساده | 
سلام

میخوایم یه وبلاگ در مورد جی ۵ و مهندسی شیمی مخصوصا گاز راه اندازی کنیم. کسانیکه مایل به همکاری هستن لطفا کامنت بذارن

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 23:0  توسط ساده | 
یاد صداقت های کودکی بخیر...
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 0:18  توسط ساده | 

براي آدم هاي بزرگ بن بست وجودنداردچون براين باورندكه ياراهي 

 خواهم يافت ياراهي خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 23:33  توسط ساده | 
دچار یعنی عاشق

و

چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:10  توسط ساده | 
دلم تنگ است

دلم میسوزد از باغی که می میرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 14:38  توسط ساده | 

این شعر را از وبلاگ اوای کرک برداشتم:

 

 

اي چراغ دل تاريكم ازين خانه مرو !

آشناي تو منم ، بر در بيگانه مرو !

 

شمع من باش و بمان ، نور ز تو اشك ز من

جان فشان تو منم ، بر در پروانه مرو !

 

سوختي جان مرا ، آه مكن ، اشك مريز

از بر عشق دلداده ، غريبانه مرو !

 

لاله رويا ! به گل چهره ي خود چنگ مزن

سركشي بس كن  و عاقل شو و ديوانه مرو !

 

قصه خواهي شد و از ياد جهان خواهي رفت

قهر بيهوده مكن ، در دل افسانه مرو !

 

كلبه تنگ مرا مهر تويي ، ماه تويي

اي چراغ شب تاريكم ازين خانه مرو !

 

مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:19  توسط ساده | 
نمیدونم درست یادم مونده یا نه اما:

" گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

وبلاگم را که می بینم فقط یاد همین می افتم.

 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود و چقدر هم زیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 23:36  توسط ساده | 
پاهای‌ من‌
مرا در طول‌ِ زنده‌گی‌
به‌ پیش‌ می‌برند،
نه‌ پاهای‌ تو!

تپیدن‌ِ قلب‌ِ من‌
زنده‌ نگه‌ می‌داردم‌،
نه‌ تپیدن‌ِ قلب‌ِ تو!

دست‌های‌ من‌
می‌گیرندُ می‌بخشند در زنده‌گی‌اَم‌،
نه‌ دست‌های‌ تو!

اشتیاق‌ِ من‌
به‌ زنده‌گی‌اَم‌
معنا وُ حرکت‌ می‌بخشد،
نه‌ اشتیاق‌ِ تو!

زنده‌گی‌اَم‌ به‌ من‌ سپرده‌ شُده‌
وَ من‌ مسئول‌ِ آن‌ هستم‌،
تو تعهدی‌ نداری‌
برای‌ مسئول‌ بودن‌!

می‌توانیم‌ یک‌دیگر را هم‌ْراهی‌ کنیم‌،
ـ دوست‌ِ من‌! ـ
تا آن‌ زمان‌ که‌
مرزهامان‌ را از خاطر نبریم‌!

مارگوت بیکل

ترجمه یغما گلرویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 2:26  توسط ساده | 
ما

ز

یاران

چشم

یاری

داشتیم.....

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 11:40  توسط ساده | 
در کنارِ تواَم‌! دوست‌ِ من‌!
احساسم‌ را با تو در میان‌ می‌گُذارم‌،
اندیشه‌هایم‌ را با تو قسمت‌ می‌کنم‌،
راهی‌ مُشترک‌ پیش‌ِ پایت‌ می‌گُذارم‌،
امّا ازآن‌ِ تو نیستم‌!
با مسئولیت‌ خود زنده‌گی‌ می‌کنم‌!
مرا به‌ ماندن‌ مجبور نکن‌! دوست‌ِ من‌!
احساسم‌ را به‌ کفه‌ی‌ قضاوت‌ نگذار!
نه‌ اندیشه‌یی‌ برایم‌ معین‌ کن‌
وَ نه‌ راهی‌ برای‌ درنوشتن‌!
به‌ تصاحبم‌ نکوش‌ُ
تعهداتم‌ را نادیده‌ مگیر!

اگر از آزادی‌ محرومم‌ کنی‌
ـ دوست‌ِ من‌! ـ
تو را از بودنم‌ محروم‌ خواهم‌ کرد!

"بیکل"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 0:18  توسط ساده | 

از انکار تو می آیم !  تمام باور دیروز !

سرابی بودی از آغاز نه یک فانوس یلدا سوز !

از انکار تو می آیم ! رفیق نارفیقی ها !

شکستن های بی وفقه : تمام سهم من از ما !

مرا اینگونه در برزخ رها کردی به آسانی !

نه همدستی نه همپایی منو این بغض پنهانی !

 

من از آیینه ترسیدم که در آیینه دیوی بود !

سکوت من در انکاره تماشایم غریوی بود !

و تندیس تو ویران شد !  به دست عاشقی بت ساز !

چه ساده باورت کردم !  دروغین بودی از آغاز !

فقط از عشق بود از عشق !  اگر زانو زدم بر خاک !

مرا در سایه ها بردی تو ای خورشیدک ناپاک !

سرت در حلقه ای از نور دلت در چنگ اهریمن !

بمان در اوج این دره در این معبد بمان بی من !

تو را هرگز کسی جز من دخیلی بر نمیبندد !

به این عاشق ترین عاشق کسی جز تو نمی خندد !

من از آیینه ترسیدم که در آیینه دیوی بود !

سکوت من در انکاره تماشایم غریوی بود !

و تندیس تو ویران شد !  به دست عاشقی بت ساز !

چه ساده باورت کردم !  دروغین بودی از آغاز !

 

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 7:19  توسط ساده | 

امروز هم محتاج به نام خواندن توام
و بيقرار حرفاحرف نام تو !
چونان کودکي که
به دهان بردن تکّه‌اي حلوا را دلدل مي‌کند!

 نزار قباني

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 10:20  توسط ساده | 
پس از مدتها سلام.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 22:51  توسط ساده | 

گفتمش نقاش را نقشي بکش اززندگي.....

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش تصويري از ليلا دل  مجنون بکش....

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

گفتمش برروي کاغذ عشق را تصوير کن....

دربيابان بلا تصويري از سقا کشيد

گفتمش سختي ودرد و آه گشته حاصلم.....

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 0:49  توسط ساده | 
هيچ چيزی در زندگی تضمين‌شده نيست. اين را همه می‌دانند، با اين‌حال آدم‌ها بسيار دروغ می‌گويند و نقاب می‌سازند و پشت آن پنهان می‌شوند. مثل کبک سر در برف فرو می‌کنند و حالي‌شان نيست که دمب‌شان پيداست.
زندگی و دوستی و خريد و فروش و خوشبختی و زيبايی و جوانی و سلامتی و خلاقيت و آرامش و عشق هم گارانتی ندارد. تنها چيز تضمين‌شده‌ی دنيا مرگ است.
آدم اگر يک بار بميرد، "به اندازه" می‌شود. و مرده‌ها هرگز دروغ نگفته‌اند.

"از سایت حضورخلوت انس"

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 19:28  توسط ساده | 

فاصله‌ی نامها

ميان شب و روز، فاصله‌ای‌ست
که گرگ و ميشِ گمان من و پسينِ آسمانش می‌نامند.
ميان سکوت و پچپچه، فاصله‌ای‌ست
که تصميمِ ترنمی در پسِ پنهانِ سينه‌اش می‌نامند.
ميان زادنِ پيله و آسمان پروانه، فاصله‌ای‌ست
که آرامشِ انتظار و ترانه‌ی تکاملش می‌نامند.
ميان گونه‌ی نوزاد و لبانِ نوبالغ من، فاصله‌ای‌ست
که سايه‌روشنِ ميلِ غريبِ ملکوتش می‌نامند.
ميان همين شد آمدِ اندوهِ آدمی، فاصله‌ای‌ست
که بغض بی‌قرار گريستنش می‌نامند.
ميان سرانگشتِ سرودن و اين دفتر سپيد، فاصله‌ای‌ست
که بارانِ بی‌امان تغزل و ترانه‌اش می‌نامند.
ميان ماه و اين کوچه‌ی منتظر، فاصله‌ای‌ست
که پرده‌پوشِ نابهنگامِ سحابی‌اش می‌نامند.
ميان فتيله و کورسوی کبريتِ نمور، فاصله‌ای‌ست
که ترديد تداوم شب بی‌پايانش می‌نامند.
ميان خواب شبانه و بيداری سَبَق، فاصله‌ای‌ست
که رويایِ سبکبالِ نوش‌انديشِ کودکانه‌اش می‌نامند.
ميان چکامه‌ی شبنم و رگبرگِ بابونه، فاصله‌ای‌ست
که خواهشِ خاموشِ تشنگی‌اش می‌نامند.
اما ميان من و تو ... ای تغزلِ مغموم! فاصله‌ای‌ست
که ميان همه‌ی مفاهيم آسيمه‌ام هنوز
ناميش نيست!
ناميش نيست!

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 23:8  توسط ساده | 

عصر تیره‌...

 

به‌ عصری‌ تیره‌ روزگار می‌گُذرانیم‌:
کلمات‌ِ صادق‌، نابخردانه‌ می‌نمایند،
جبین‌ِ درهم‌نرفته‌ نشان‌ِ بی‌عاری‌ست‌
وَ آن‌ که‌ می‌خندد هنوز خبرِ دهشت‌ْناک‌ را نشنیده‌ است‌!

چه‌ عصری‌ که‌ در آن‌ سخن‌ گفتن‌ از درختان‌، جنایت‌ است‌،
چرا که‌ چنین‌ سُخنی‌ سکوت‌ است‌ در برابرِ فجایع‌ِ بی‌شمار!
آن‌ که‌ آسوده‌ در خیابان‌ پوزار می‌کشد
دیگر به‌ چنگ‌ِ دوستان‌ِ نیازمند نمی‌آید!
حقیقت‌ این‌ است‌:
آن‌چه‌ می‌خواهم‌ را به‌ کف‌ می‌آورم‌
وَ این‌ همه‌ تصادفی‌ بیش‌ نیست‌!
به‌ خود حق‌ِ سیری‌ نمی‌دهم‌!
بر حسب‌ِ اتّفاق‌ ایمنم‌!
بخت‌ اگر از من‌ روی‌ گرداند، می‌میرم‌!
به‌ من‌ می‌گویند:
تا آخرِ توان‌ بنوش‌ُ بخورُ خوش‌ باش‌!
لیکن‌ چه‌ گونه‌ می‌توانم‌ لقمه‌ را فرو بَرَم‌،
وقتی‌ می‌دانم‌ آن‌ را از کف‌ِ گُرُسنه‌یی‌ ربوده‌اَم‌؟

چه‌گونه‌ می‌توانم‌ بیاشامم‌،
در آن‌ حال‌ که‌ لب‌ْتشنه‌یی‌ به‌ پیاله‌ی‌ آب‌ِ من‌ محتاج‌ است‌؟
با این‌ همه‌ می‌خورم‌ُ میآشامم‌!
کاش‌ فرزانه‌ بودم‌!
در کتُب‌ِ کهن‌ فرزانه‌گی‌ چنین‌ تعریف‌ شُده‌ است‌:
خود را از کشاکش‌ِ جهان‌ دور داشتن‌ُ
عمرِ کوتاه‌ را بی‌هراس‌ به‌ سرآوردن‌!
بَدی‌ را به‌ نیکی‌ پاسخ‌ دادن‌!
از یاد بُردن‌ِ آرزوها وُ برنیاوردنشان‌، فرزانه‌گی‌ست‌!

در دوران‌ِ آشوب‌ به‌ شهر آمدم‌!
به‌ عصری‌ که‌ گُرُسنه‌گانش‌ فرمان‌ می‌راندند!
به‌ روزگارِ شورش‌ میان‌ِ مَردُم‌ آمدم‌ُ به‌ طغیان‌ پیوستم‌!
سرگُذشتم‌ آن‌سان‌ که‌ نصیبم‌ بود از سر گُذشت‌!
کنارِ قاتلان‌ قیلوله‌ می‌کردم‌ُ عشق‌ را پشیزی‌ می‌دانستم‌!
طبیعت‌ کنج‌کاوی‌ِ مَرا برنمی‌انگیخت‌!
سرگُذشتم‌ آن‌سان‌ که‌ نصیبم‌ بود از سر گُذشت‌!
در عصرِ من‌ خیابان‌ها به‌ مُردآب‌ می‌رسیدند
وَ زبانم‌ خبرچین‌ِ من‌ به‌ گزمگان‌ بود!



ناتوان‌ بودم‌ُ می‌اندیشیدم‌
حاکمان‌ بی‌من‌ بر مسندشان‌ اُستوارند!
سرگُذشتم‌ آن‌سان‌ که‌ نصیبم‌ بود از سر گُذشت‌!
توان‌، اندک‌ُ مقصد، بعید!
هدف‌ به‌ چشم‌ می‌آمدُ بعید بود!
سرگُذشتم‌ آن‌سان‌ که‌ نصیبم‌ بود از سر گُذشت‌!

اِی‌! شُمایان‌!
شُمایانی‌ که‌ از غرق‌ْآب‌ِ ما سَر بَرمی‌آورید!
اگر از سُستی‌ِ ما سخن‌ گفتید،
از روزگارِ تیره‌ی‌ ما نیز یادی‌ کنید!
بیش‌ از پاپوش‌هامان‌ سرزمین‌ نو کرده‌ییم‌ُ
رفته‌ییم‌!
از نبردهای‌ طبقاتی‌ خسته‌،
در جهانی‌ ستم‌ْنشسته‌،
وَ با لبان‌ِ فریادی‌... بسته‌!

لیکن‌ هنوز ایمان‌ داریم‌ که‌ نفرت‌ بر دئانت‌ چیره‌ می‌شود
وَ فریادِ خشم‌، در سِتَم‌ رساتَر است‌!

امّا... دریغ‌!
ما می‌خواستیم‌ جهان‌ را از مهر سرشار کنیم‌ُ
خود مهربانی‌ نتوانستیم‌!
وَ شُما اگر به‌ عصری‌ روزگار می‌گُذرانید
که‌ هر انسانی‌ انسان‌ِ دیگر را یاور است‌،
از ما به‌ گُذشت‌ یادآرید!

 

 

 

برتولت برشت

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 14:13  توسط ساده | 
خوشا به حال مسکینان در روح!

 

انجیل متی

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 17:39  توسط ساده | 

آدمك آخر دنياست ،بخند
آدمك مرگ همين جاست،بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست،بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست،بخند
صبح فردا به شبت نيست،كه نيست
تازه انگار كه فرداست،بخند
راستي آنچه كه يادت داديم
پر زدن نيست،كه درجاست ،بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ،بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 14:59  توسط ساده |